اشک دل،
تاکه رفتی شب به چشمم صبح روشن می گریست
ماه هم بر بام سرد خانه با،من می گریست
کوچه از، عطر نفس هایت تهی شد ناگهان
ابر براین خلوت خاموش مظنون می گریست
باد نامت را به گوش غنچه، پنهانی رساند
گل به یاد خنده ات زار و دلخون می گریست
شمعِ تنها تا سحر بر غربت پروانه سوخت
عشق هم از ماتم دردانه اَرغون می گریست
سیلِ اشکم راهِ دریا را گرفت و پیش رفت
از خروشِ گریهام، دریای جیحون می گریست
آتشی افتاد از داغت به جانِ خستهام
از دلم آهی کشیدم چشم محزون می گریست
در غیاب روی تو شب تا سحر دل ناله کرد
شمع هم بر غربت این قلب ویرون می گریست
باد می آورد هر دم بوی زلف یار را
باغ از آشوبِ برگ و شاخه موزون می گریست
چون کبوتر در هوای آشیانت پَر زدم
آسمان برغربت این مرغ خندون می گریست
عالم و آدم همه از حالِ دل آگه شدند
هرکه میبیند مرا، بر حالم اکنون میگریست
هر ورق از دفتر یاد تو را وا میکنم
جوهر غم بر سطور نامه مکنون می گریست
بید مجنون دید اشک بی پایان من
از غم این غصهٔ بی حاصل افزون میگریست
چرخِ بازیگر به حالم رحم کرد و شد غمین
پیرِ گردون هم برایِ طالعِ واژگون می
گریست
سحرِ چشمانت مرا از خویشتن بیگانه کرد
برمنِ افسونزده، هر سِحر و افسون می گریست
لاله سر بر زانویش بنهاد و از داغت بسوخت
ژاله بر رخساره هایِ لاله گلگون می گریست
خانه تاریک است و سقفش گشت بر فرقم خراب
طاقِ ایوان هم بر این اقبالِ سرنگون می گریست
پایِ من در بندِ غم مانده توانی نیست لیک
هرکه از این قفل و زنجیر، رَست بیرون می گریست
همدمی جز سایهام باقی نماند اندر برم
سایهام همپایِ من، با قلب پرخون.می گریست
قصهٔ لیلا و مجنون نزد دل ناچیز شد
هر که دید احوالِ من، بر حالِ محبوس می گریست
اشکِ من راهی شد و سر زد به دشت و کوهسار
ذرّه ذرّه خاکِ گرمِ دشتِ هامون می گریست
هرچه گفتم با خوداز صبر و شکیبایی نشد
صخره هم بر حال این دریای نیلگون می گریست
تا که رفتی واژه ها در حسرت شعرت شکست
قافیه هم بر دفتر این شاعر مجنون می گریست
#صدیقه جُر