مدت زمان طولانی هست که نمینویسم. شاید چون نوشتن فقط راهی بود برام تا از مشکلات فرار کنم. یا شاید یک راهنجات برای ورود به دنیایی که همیشه میخواستم واردش بشم.
“زندگی، لحظهبهلحظهاش پر از رویدادهای تکان دهندهاست که اصلا نمیدونی دست خودت بوده یا نه!” این زمانی که نوشتن سهم کمرنگی در زندگیم بود، تلاش کردم، شکست خوردم، گریه کردم، بلند شدم و باز جنگیدم . و تو دنیایی که من زندگی میکنم ، جنگیدن مهم ترین اصلشه . یاد گرفتم که چطوری برای خواستههام و اهدافم بجنگم و نتیجه بگیرم! چیزی که مدت ها بود نداشتمش. الان دیگه فقط حس نمیکنم بزرگ شدم،چون واقعا بزرگ شدم . دارم یاد میگیرم سپری کنم، لحظاتی که دست خودم نیست رو کنترل کنم، لجوج باشم برای اهدافم، تا لحظه آخر بایستم و یک دایره ارتباطی خوب با نزدیکانم داشته باشم. و فکر کنم همش با تغییر فرایند هایی بود که بهشون وابسته بودم، مثل نوشتن، ترس، زمان.
زمان چه کار ها که با آدم نمیکنه! میدونم بعد از این بازگشت خوش، بازهم نمینویسم اما برای بازگشت خوشتر با این اسم برمیگردم«سدنا موسوی» به یاد بمان و بجنگ.
روزهای خوش به سپری کردن روزهات بستگی داره.