
نمیدانم چگونه شروع کنم. از آخرین بار مدت ها گذشته و من حالا همان سابق نیستم. دنیای آرزوهایم همان چندین سال پیش ناگهان غیب شد، و من به دنبال رویایی دیگر برای زندگی، دست و پا میزدم و گاه غرق میشدم. حالا، بیش از هرچیزی نیاز داشتم کمی گذشته را با خود داشته باشم تا فراموش نکنم چرا و چگونه اینجا هستم. مرور قبل، حسرتی بیش نیست که امروز را برایم همیشه خراب میکند. ولی نوشتن، سوای تمام قبل من است. منی که خودم او را کشف کردم و راهی بود تا از دنیای آشفته فاصله بگیرم. فاصله ای به اندازه پایان دریا.
اکنون، من که هستم؟ به اندازه ادبیات کودکانه ام که سرشار از آشفتگی بود، حالا ناچیز بالغی ام که میخواهم دوباره از فشار واقعی زندگی فرار کنم. بخوانم و بخوانم و بنویسم. رویایی که همیشه درون ذهنم دوم بود. شاید نقش اصلی زندگی من باید به نوشتن داده شود!
قصد من بر این بود که این صفحه ، همانگونه که است با تمام دوستان خوبی که در اینحا پیدا کردم ، تنها بگزارم. بنابراین صفحه ای با نام دختردریا را ساختم تا با هویتی جدید شروع کنم. ولی رشد من، چه عیب و ایرادی دارد؟ کودکی هم بخشی از گذشته من بوده است. نمیتوان آن را غیب کرد. برای همین مجدد آغاز میکنم. در همین پله ای که ادامه ی قبل من است.
دیر است یا زود؟ سلام . سلام به راه نجات من. من را از ذهن آشفته ی بیست و اندی ساله ام نجات خواهی داد؟
پ ن: قلقلکتان نمیدهم، به پست های گذشته ام سر نزنید حتی نگاهشان هم نکنید .