ویرگول
ورودثبت نام
سپهر سمیعی
سپهر سمیعیعلوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
خواندن ۹ دقیقه·۱ ماه پیش

از غزه تا ونزوئلا - از هنیه تا مادورو

وقتی نماینده اسرائیل در سازمان ملل، منشور سازمان ملل را در صحن علنی و در مقابل دیدگان تمام جهان پاره و چرخ نمود، برداشت عمومی این بود که اسرائیل مشغول خودزنی و از بین بردن مشروعیت خود در نظام بین المللی است.

https://news.sky.com/video/israeli-ambassador-to-united-nations-shreds-copy-of-un-charter-13133017

اما امروز متوجه می شویم این اقدام نمادین از سوی نماینده اسرائیل، معنا و مفهومی بسیار فراتر از انتظارها داشت و نه تنها اسرائیل بازنده نشد، بلکه مفتضحانه ترین شکست در تاریخ ننگین خود را به بزرگترین و عظیم ترین و با شکوه ترین پیروزی به نام خود ثبت نمود.

هرچند، این اولین بار نبود که تمام جهان دچار سوء تفاهم می شد.

سالها پیش از آن، در سال 1991 میلادی کشور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی فروپاشید. تمام جهان تصور کردند فروپاشی شوروی به معنای پایان ایدئولوژی چپ و مارکسیتی و کمونیستی است. اما این یک سوء تفاهم بزرگ بود. چون در واقع اتفاقی که افتاد این بود که پرچم ایدئولوژی چپ و مارکسیستی از شرق به غرب، و از روسیه شوروی به ایالات متحده آمریکا منتقل گردید. فروپاشی و مرگ شوروی مقدمه ای بود برای تولد نظم نولیبرال جهانی با مرکزیت آمریکا.

نظم نولیبرال تمام شعارها و آرمان ها و ارزش های چپ و مارکسیستی را به استخدام خود در آورد. شعار مرکزی و اساسی در نظم نولیبرال دقیقا همان شعار «عدالت اجتماعی» و «برابری خواهی» بود که چپ ها همیشه آن را فریاد کشیده اند.

لیکن اگر زمانی این عدالت و برابری در «مبارزه طبقاتی» تعریف می شد، نولیبرالیسم این مفاهیم را «گسترش» داد و آن را در حوزه هایی مانند عدالت و برابری در حوزه های جنسیتی، گرایشات جنسی، تنوع نژادی، تنوع قومی، تنوع زبانی، تنوع فرهنگی و مواردی از این قبیل بکار برد.

اگرچه نظم نولیبرال همیشه بر پایه تناقضات ذاتی و درونی قرار داشت، ولی این تناقضات به شیوه های مختلفی مخفی نگه داشته می شد، و حتی از این تناقضات در راستای تحکیم و تداوم نظم نولیبرال بهره برداری می گردید.

بعنوان مثال، آزادی زنان و آزادی همجنسبازان که با شعار «عدالت و برابری» تبلیغ می شد، مستلزم وجود جریان دایمی مهاجرت از جهان سوم بود. و جریان مهاجرت هم مستلزم عدم تقارن میان جهان اول و جهان سوم و نابودی و بی ثباتی و تخریب جهان سوم. یعنی آن «عدالت و برابری» نیازمند یک بی عدالتی و نابرابری در مقیاس بسیار بزرگتر بود.

اما این تناقض خود به ابزاری برای گسترش نارضایتی از «رژیم های» جهان سوم تبدیل شده و برای تداوم نظم نولیبرال کارکرد داشت. به اینصورت که کشورهای غربی و آمریکا، بی ثباتی و نارضایتی عمومی از دولت های جهان سوم را بهانه ای برای اعمال فشارهای سیاسی و تحریم های اقتصادی و حتی لشکر کشی و نابودی زیرساخت ها و انهدام نهادهای حکومتی در جهان سوم قرار می دادند، و این سیاست موجب تشدید بحران ها، و نتیجتا افزایش جمعیت مهاجر به کشورهای غربی می شد.


در آن نظم نولیبرال جهانی، اسرائیل هم جایگاه خود را تعریف کرده بود.

اسرائیل با تاکید بر پیشینه تاریخی هولوکاست، یهودیان را به عنوان یک قوم «قربانی» تعریف کرده، و همانند سایر جوامع «قربانی» از قبیل زنان، همجنسبازان، یا دیگر اقلیت های قومیتی، دسترسی به حقوق ویژه برای جبران بی عدالتی های گذشته را حق مشروع و بدیهی خود می دانست.

اگرچه سرکوب و کشتار و آزار و اذیت فلسطینیان توسط اسرائیل به وضوح با روایت عدالت خواهی و برابری طلبی نولیبرالیسم ناسازگار بود، لیکن این تناقض هم مانند تناقضات دیگر نولیبرالیسم به طرق مختلفی مخفی نگه داشته می شد.

یکی از مهمترین نقاط همجوشی نولیبرالیسم غربی با رژیم صهیونیستی در ظهور داعش و گروه های تروریستی اسلام گرای افراطی در خاورمیانه بود.

هدف غرب و آمریکا از تسلیح و تجهیز این گروه های تندروی تروریستی ایجاد بی ثباتی در خاورمیانه بود که دو حاصل بزرگ داشت:

1- شکل گیری و شتاب دهی به جریان مهاجرت از جهان سوم به غرب

2- شکل گیری و شتاب دهی جریان رانت به صنایع و شرکت های اسلحه سازی غربی

اما از سوی دیگر این سیاست به سود اسرائیل هم بود. چون ظهور و گسترش گروه های تروریستی تندروی اسلام گرا خصوصا در کشورهای عربی همسایه اسرائیل موجب می شد تا صهیونیست ها بتوانند سیاست آپارتاید ضد فلسطینی و نژاد پرستی خود را زیر نقاب مبارزه با تروریسم مشروعیت ببخشند.


این ساز و کار ادامه داشت تا اینکه تضاد های درونی نولیبرالیسم به نقطه بحرانی رسید. خصوصا با شروع جنگ اوکراین، اسرائیل به وضوح خود را در جبهه نولیبرالیسم جهانی و در کنار آمریکا و اروپا و اوکراین تعریف کرده بود و به صورت غیر مستقیم با روسیه درگیر بود (هم در سوریه و هم در اوکراین).

وقتی در میانه جنگ اوکراین ناگهان عملیات 7 اکتبر اتفاق افتاد و حماس ضربه ای جانانه به اسرائیل زد، ناگهان همه چیز فرو ریخت!

1- افسانه امنیت و نفوذ ناپذیری اسرائیل بی اعتبار شد

2- اسرائیل برای جبران این خسارت، دست به خشونتی بی سابقه و نسل کشی و پاکسازی قومی زد

3- این اقدامات اسرائیل موجب فروپاشی مشروعیت آن ذیل نظم نولیبرال گردید

صهیونیست ها به سرعت و به درستی دریافتند که اگر قرار باشد نظم نولیبرال ادامه پیدا کند، چاره ای جز قربانی کردن اسرائیل نخواهد بود.

به بیان دیگر، از آن مقطع به بعد بقای اسرائیل با بقای نظم نولیبرال در تضاد آشکار قرار گرفته و اگر قرار بود نظم نولیبرال حفظ شود، نابودی و اضمحلال اسرائیل گریز ناپذیر می شد.

و دقیقا در همین مقطع بود که آن صحنه تاریخی را مشاهده کردیم. نماینده اسرائیل در سازمان ملل، منشور سازمان ملل را خرد و خمیر نمود!

پیام صهیونیست ها واضح بود. آنها میان نابودی اسرائیل یا نابودی نولیبرالیسم، دومی را بر می گزیدند!

پاره کردن منشور سازمان ملل به معنای پاره کردن نظم نولیبرال یا همان Rules-based international order بود.

به این ترتیب، اسرائیل با فرار رو به جلو و یک چرخش سریع، بجا، و خیره کننده، توانست خود را از موقعیت شکست و نابودی قطعی، با پیوستن به جبهه روسیه و جریان ترامپ در آمریکا، خود را در موقعیت یکی از فاتحان نظم جدید جهانی قرار دهد.

یعنی دقیقا معکوس اتفاقی که در ایران افتاد. اگر چه ایران در شکست نولیبرالیسم و ظهور نظم جدید نقش کلیدی و اساسی داشت، اما به دلیل عقب ماندن از تحولات جهانی و پافشاری بر سیاستهایی که هنوز درون چارچوب های نظم نولیبرال محصور مانده، ناگهان از موضع فاتح به موضع مغلوب سقوط نمود.

چه کسی تیر خلاص را بر نولیبرالیسم زد؟! - ویرگول

آسیب شناسی شکست سنگین رهبری - ویرگول


عملیات نظامی خیره کننده آمریکا که اخیرا در ونزوئلا مشاهده کردیم، در واقع تکرار همان مدل «جنگ 12 روزه» بود که در ایران اجرا شد.

ربایش نیکولاس مادورو از ونزوئلا در ظاهر یک عملیات نظامی غافلگیر کننده است. اما در باطن چیز دیگری است: کودتای داخلی زیر پوشش تهاجم خارجی.

شباهت ها با «جنگ 12 روزه» و آنچه قبلا در خاورمیانه دیدیم بسیار زیاد است:

1- هیچ اثری از «تغییر رژیم» یا جنگ های بی پایان یا ایجاد بی ثباتی و نا امنی ناشی از جنگ دیده نمی شود.

2- ربایش رئیس جمهور ونزوئلا از همان الگوی هدف قرار دادن راس نظام یا فرماندهان و چهره های اصلی و کاریزماتیک تبعیت می کند. مانند ترور سید حسن نصرالله، یا اسماعیل هنیه، یا سردار سلیمانی، یا سردار باقری و فرماندهان کاریزماتیک و موثر سپاه.

3- نهادهای حکومتی و بدنه تکنوکراتیک قدرت دست نخورده باقی مانده است.

4- همانند جنگ 12 روزه در ایران، در مورد ونزوئلا هم پر واضح است که این عملیات نظامی با هماهنگی نیروهای داخلی درون حکومت و ارتش ونزوئلا صورت گرفته. در غیر اینصورت چنین عملیات تمیز و بی عیب و نقصی غیر ممکن بود.

جالب است که پرزیدنت ترامپ حتی رهبر اپوزیسیون ونزوئلا را که اخیرا از نهادهای نولیبرال اروپایی یک جایزه صلح نوبل هم گرفته بود را هم داخل آدم حساب نکرده و صراحتا می گوید این زن هیچ احترام و توانایی رهبری در ونزوئلا ندارد.

از سوی دیگر، همان معاون مادورو که توسط خود مادورو انتخاب شده بود، پس از ربایش وی مسئولیت ریاست جمهوری ونزوئلا را بر عهده گرفته است. و ترامپ ادعا می کند رئیس جمهور جدید کاملا با آمریکا همکاری خواهد کرد. در حالی که رئیس جمهور جدید ونزوئلا شعار «مقاومت» و ادامه راه «اسیر جمهور» را سر می دهد.

این هم از دیگر شباهت های ونزوئلا و ایران است. رئیس جمهور ونزوئلا مجاز است هر شعاری که دوست دارد و صلاح می داند بدهد تا افکار عمومی کشور خود را مدیریت نماید. لیکن در عمل باید سیاست های دیکته شده از سوی آمریکا را اجرا نماید. و دقیقا همین کار را خواهد کرد.


نکته جالب دیگر اینجاست که به نظر می رسد دوران رهبران کاریزماتیک دیگر به سر رسیده. هر جا یک رهبر کاریزماتیک روی کار بود سقوط می کند و کسی جای او را پر نمی کند.

الگوی کلی به این صورت است که دستگاه ها و نهادهای قدرت دست نخورده با همان ساختارهای قبلی و حتی با همان ایدئولوژی و قوانین قبلی حفظ می شوند. لیکن توسط یک بدنه بوروکراتیک و تکنوکرات در راستای سیاست ها و برنامه های کلان که از طرف آمریکا دیکته می شود اداره خواهند شد. بدون نیاز به سر و صدا و بدون نیاز به تغییر رژیم یا تغییر پارادایم یا تغییر گفتمان و غیره.

منابع رانت مستقیما از طرف آمریکا در راستای توسعه جهان سوم و ایجاد ثبات سیاسی و رفاه اقتصادی تخصیص داده خواهد شد. به این ترتیب دعواهای داخلی بر سر تصاحب رانت شکل نمی گیرد. چون اولا اختیار تقسیم رانت در داخل نیست. و ثانیا منابع کافی رانت برای ساکت کردن تمام مراکز قدرت تخصیص داده می شود.

سیاست جدید آمریکا برقراری نظم جهانی بر پایه ملی گرایی است. لذا دولت هایی مانند دولت مادورو که با ایجاد بی ثباتی اقتصادی و تنش های اجتماعی موجب شکل گیری جریان انبوه مهاجر می شدند و از این طریق به نظم نولیبرال خدمت می کردند دیگر کارکرد خود را از دست داده و باید تغییر ماهیت بدهند.

اما این تغییر ماهیت به صورت تغییر رژیم نیست. چون اساسا تغییر رژیم سیاستی بود که هدف از آن ایجاد بی ثباتی و نا امنی و تشدید جریان مهاجرت بود. به همین دلیل تغییر ماهیت از طریق یک جراحی سریع و برق آسا و موثر در بدنه کنونی نظام سیاسی مستقر انجام می شود. و برای پرهیز از ریسک ناشی از علنی شدن اختلافات داخلی که موجب بحران مشروعیت می شود، نمایش تجاوز خارجی برای مخفی نگه داشتن تصفیه حساب ها و تغییر و تحولات داخلی ساخته و پرداخته می شود.

مضافا اینکه این نمایش ها یک ظاهر اقتدار آمیز مضاعف به آمریکا می دهد و این نمایش اقتدار هم کارکردهای داخلی و خارجی خودش را برای آمریکا دارد.

لذا می توان حدس زد:

1- ونزوئلا به تدریج به سمت توسعه و رفاه و ثبات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی حرکت خواهد کرد.

2- ایران هم مسیر مشابهی در پیش رو دارد.

3- تغییر رژیم و تجزیه و مسائلی از این دست به هیچ وجه مطرح نیست.

4- بناپارت یا رهبر سیاسی کاریزماتیک یا رجال سیاسی پر سر و صدا و پوپولیست در نظم جدید جایی ندارند.

ونزوئلانولیبرالیسمملی گراییدونالد ترامپ
۲۳
۳۳
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
علوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید