ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

برزخِ شن



هشدار: متن دارای توصیفات کابوس وار .


چشمانم بسته نبودند، دوخته شده بودند.
نه با نخ، نه با چسب.
با تکه‌ای نور داغ که در پلکم دوخته شده بود.
هر بار سعی می‌کردم پلکم را بالا بکشم، انگار میخ خورشید، پایینش را می‌کوبید.
صدایی پاره‌پاره،جیغ کشان بالای سرم چرخ می‌زد.
پرنده‌ها.
نه آن‌هایی که در رویا شعر می‌خواندند، بلکه همان هایی که جیغ‌شان ستون فقراتم را می لرزاند.
در خیال، همیشه چشم باز کردنم بعد از مرگ، با پرواز در باغ‌های روشن و همهمه‌ی رودها شروع می‌شد؛
جایی که خنکای آب با آوای پرنده‌ها قاطی می‌شود.
اما حالا، چیزی جز بوی گوگرد و پوست سوخته نبود.
پرده‌ی سیاه پشت پلکم را با فشار باز کردم.
برزخ، جلوی من دهان گشود:
دریای شناورِ شن، تاریک نشده ولی بی‌انتها؛ بین موج‌های زردش، خارهایی خم‌شده و کمین‌گر.
بالای سر، سایه‌های پهن کرکس‌ها، که آهسته چرخ می‌زدند و گاهی از میان نور رد می‌شدند.
در پایین پایم، استخوان‌های حیواناتی که دیگر اسم نداشتند.
خورشید از پشت قله‌ی کم‌ارتفاع، خنجرهای سفیدش را به پوستم می‌فرستاد.
عرق در شیارهای زخمم می‌جوشید، انگار حشرات ریز در خونم شنا می‌کردند.
باید بالا بروم.
زانوهایم لرزیدند، دستی را رویشان گذاشتم و خود را بالا کشیدم.
صدای خفه‌ی آخ...از گلویم پرید و بعد دومی…
شن زیر کف دستم می‌چسبید، پوست ترک‌خورده‌ی کف دست از دانه‌ها پر شد.
«کاش حماقتت همین‌جا تموم بشه…» صدایی در سرم غر زد.
چند قدم.
سُر خوردن.
باز همان‌جا، پایین.
دوباره.
سه‌باره.
ده‌باره.
زیر ناخن‌هایم زردی شن ماندگار شد، گویی می‌خواست یادم بیندازد زمین، که همیشه برد با اوست.
کرکس‌ها پرواز را کنار گذاشتند.
روی قله، صفی بی‌حوصله بسته بودند، مثل تماشاگران پیری که نمایش را از بَرَند اما هنوز برای سکانس آخر مانده‌اند.
به شکم افتادم؛ نفس، شانه‌هایم را به عقب و جلو می‌کشید.
لب‌هایم ترکیدند، باز ماندند تا زخم‌ها به هم نخورد.
هر دانه‌ی شن که به زخم می‌رسید، مثل خاکستر آتش درونم جرقه می‌زد.
با هر کشش، شن‌های بالادست آوار می‌شدند بر سر و دهانم.
دنیا تنگ شد و تنگ‌تر، روشنایی میان نفسم می‌رفت و می‌آمد.
وقتی دوباره نگاه کردم، کرکس‌ها نزدیک‌تر بودند؛ پرهایشان برق می‌زد و چشم‌هایشان خطی سیاه و بی‌انتظار.
برای یک لحظه آرزو کردم کاش قبل از بال زدن‌شان مُرده باشم.
بال‌هایشان روی هوا خط کشید.
صدای‌شان مثل نوشیدن خون، در گوشم حلقه زد.
سایه‌ها همه‌چیز را بلعیدند.

پ. ن: حکایت جوان ایرانی که هرچی تقلا می کند به قله نمی رسد.

کویربیابانتنهایی
۲۲
۸
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید