ازم پرسید:
«منو توی بهشتت مهمون میکنی؟»
تا اون لحظه هیچوقت فکر نکرده بودم که بهشت، میتونه شخصی باشه.
همیشه یه جایی دور تصورش میکردم—برای همه، برای جمع.
نه جایی فقط مخصوص من.
اما این روزها گاهی با خودم میگم،
نکنه بهشت،
یه پناهگاه کوچیکه که فقط برای دل من ساخته شده؟
جایی دور از زخم، دور از قضاوت،
آرام، نرم، سبک…
نه بینقص،
ولی بیسنگینی.
نه خالی از آه،
ولی پر از آسودگی.
خودم رو اونجا چطور میبینم؟
شاید بیزخمِ دیروز،
بیدلمشغولیهای کهنه،
آروم، بیهراس،
همونطور که همیشه دلم میخواست باشم.
گاهی فکر میکنم فقط بعد از مرگه که میرسیم به اون بهشت.
اما هربار یه تردید از راه میرسه:
اگه هنوز یه گوشهی دلم گرهخورده و پر از رنجه،
واقعاً چه مزهای داره بهشت؟
شاید اگه از همین حالا،
گرهها رو دونهدونه باز کنم،
با خودم آشتی کنم،
کمکم نزدیک بشم به بهشت خودم.
بهشتی که گذشته توش وزن نداره،
و آرامش، بیقید و شرط،
منتظر منه.
باید باورش کنم:
بهشت ساخته میشه—
همینجا،
با هر بخشش،
با هر آشتی،
با هر باری که خودم رو یه ذره بیشتر دوست دارم.
(آرزو کامیاب)
