ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

قمارباز

شاید گرمای هوا… یا خورشید سوزان، مغزش رو نرم کرده بود.
پیشنهاد کارش که رسید به گوشم،
دینگ‌دونگ… دینگ‌دونگ…
زنگ هشدار، درست وسط جمجمه‌ام.

قمار؟ من؟
دیوونه شده؟

میگه: «سخت نگیر، همه می‌کنن. سودش خوبه.»
– «چرا خودت نمی‌کنی؟»

سرش رو می‌خارونه، چشم‌هاش رو می‌دزده:
«به تو اعتماد دارم. مهارت داری… روی احساساتت کنترل داری.»

– «چرا همچین فکری کردی؟»

نگاهش مثل قلاب در مردمکم گیر کرد:
«خودت می‌دونی. من خسته‌م، تنهایی نمی‌کشم. تو هم باید گوشه‌ای از کار رو بگیری. یه جور باید چرخ زندگی بچرخه.»

من قمارباز نبودم. هنوزم نیستم.
ولی اون صدای لعنتی تو سرم، ول‌کن نبود:
«پاشو دختر… این فرصت رو از دست نده.»

نفسم رو حبس کردم،
خیره نگاهش کردم:
– «باشه. فرصت بده… انجامش میدم.»

اون نمی‌دونه چی پیشنهاد داده.
من همیشه با تمام ژتون‌ها بازی می‌کنم.

پوزخند نیمه تاریکم
در بازتاب شیشه تکون می‌خوره
و صدای آرامی، درونم می‌گفت:
«آزادیت مبارک.»

قمارقمارباززندگیداستانآزادی
۲۵
۷
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید