
با هر دم، بوی نمِ زیرزمینی فراموششده مثل مشت سردی تا ریزترین ترکهای ذهنم فرو میرفت.
زمان میان لاشهی موشها پوسیده بود، بوی تعفن انگار ساعتها را خورده باشد.
صدای جویدن طنابهای کهنه، تصویر بریدنشان را در ذهنم بیشتر نمایان می کرد...
این من بودم؟ همان هیولایی که در هر سایه، هر بازتاب، دنبالش میدویدم؟
مزهی گسِ آهن… خون روی زبانم، طعمی که یادآور ضربهای است که سرنوشت به دندانهایم نشاند.
تاریکی از گوشهی چشمهایم خزید.
آرام، مثل ماری که به درون خودش میپیچد.
و یکییکی، چراغ احساسها خاموش شدند: خشم… میل… و آخرین ذرهی امید.
نه…
تسلیم نمیشوم.
هرگز.
به دادم برس… نه، نجاتم بده… نمیخواهم دندانهایم همچون موشها تیز شوند.
سوسوهای آخرِ وجدانم زیر لایهای از پچپچ پنهاناند…
میلرزم. امّا میگویم:
من هیولا نیستم، شکار از غریزهام زاده شده.
تو حق بازخواست نداری.
اگر پاک بودی… طعمه نمیشدی.
تیک… تیک…
ساعتی که نبضش را با چاقو از کار انداختم، هنوز در گوشم نفس آخرش را میکشد.
در عمق مغز استخوانم، انفجارهای خاموش…
بیصدا، اما لرزهبرانداز.
زانو زدم.
فریاد زدم: «بس کنید!»
پچپچهای شما تارهای مغزم را نابود می کنند.
تحریکم نکنید.
گفته بودم شکارچیام…
نه قربانی.
پ. ن: این نوشته با الهام از سریال جنایی موش نوشته شده.
یه فیلم به شدت جذاب و پیشنهادی.