
تق تق...
اجازه هست بیام پیشت؟
میخواستم دربارهی یک موضوع باهات حرف بزنم.
راستش فکر میکنم یک موجود عجیب در سر من زندگی میکند.
گاهی میترساندم.
گاهی خستهام میکند.
گاهی سناریوهای مسخره میسازد.
اما همین موجود عجیب، گاهی کارهایی میکند که نمیدانم اسمش مهربانی است یا چیز دیگری.
مثلاً دیشب که دندانم حسابی درد میکرد .
بعد از مسکن، بعد از اینکه معلوم شد درد قرار نیست برود .
حس کردم آمد و کنارم نشست.
دلسوزی را در چشمهایش میدیدم.
گفت: «میای بازی کنیم؟»
همانطور که دستم را روی لپم فشار میدادم گفتم: «چه بازی؟»
گفت:
«بازیِ عمق. بیا با هم در دریای درون شیرجه بزنیم. قول میدم چیزهای تازهای پیدا کنیم. شاید حتی دردت هم یادت بره.»
اولش اصلاً حوصله نداشتم.
اما از نشستن در گوشهای و درد کشیدن بهتر بود.
دستم را در دستش گذاشتم.
به چشمهایش نگاه کردم.
تمام اطمینانی را که من نداشتم، در مردمکهایش ریخته بود.
با هم پریدیم.
یادم آمد بارها این شیرجه را تجربه کردهام؛ هر بار صدف تازهای پیدا کردهام .
ایدهای که نمیدانستم داشتم، خاطرهای که فکر میکردم فراموش کردهام، چیزی که اسمش را هنوز هم نمیدانم.
صدفهایی که وقتی بازشان میکردم، غافلگیر میشدم.
بعد از آن همه شنا، حسابی خسته شده بودم.
پلکهایم سنگین شد.
دستم را رها کرد و گفت: «دیگه وقتشه که بری.»
هرچه دورتر میشد، دریا تاریکتر میشد.
به خواب عمیقی فرو رفتم و درد دندانم را فراموش کردم.
نمیدانم اسم آن موجود چیست.
مغز؟
ذهن؟
ایگو؟
ناخودآگاه؟
نمیدانم.
فقط میدانم نمیتوانم بگویم دوست من است.
گاهی دشمن است.
گاهی ناجی.
اما چیزی که فهمیدهام این است که شاید دارم یاد میگیرم همیشه با او نجنگم.
شاید دوست نباشد.
اما شاید همیشه هم دشمن نباشد.
تو هم یکی مثل او داری؟