
—توی این هفته به خودکشی فکر کردی؟
_نه.
دستمال را از جایش بیرون میکشد و بینیاش را پاک میکند.
این چهارمین دستمال اوست در دو دقیقه.
سکوت اتاق مشاوره سنگین است.
نسیم خنک اردیبهشت، موهایم را تکان میدهد و صدای موتور و ماشینها در پسزمینه به گوش میرسد.
حواسم به بخاری برقی کهنه جلب میشود که گوشه ای از اتاق رها شده.
چرا مشاور به وسایل نادرست اتاقش فکر نمیکند؟
نگاهش بیاحساس از زیر عینکش میگذرد.
_توی این هفته این احساس رو داشتی که دلت بخواد یکی رو به شدت کتک بزنی؟
_نه…
چرا این سؤالها را میپرسد؟
اگر مراجعه کننده ای راستش را نگوید چه؟
او می فهمد؟
دستمال را دوباره به بینیاش میزند.
چه مشکلی دارد؟
سرما خورده؟
نکند حساسیت به بهار است؟
او هم مثل من است.
اگر سرما بخورم چه؟
کاش ماسک میزد.
چشمانش کمی بیحال و قرمز است.
و نمیگذارد احساسش را خرج مراجعهکنندهاش کند.
با بیحوصلگی، فکرش را با علامتگذاری روی کاغذ زیر دستش مشغول میکند.
_احساس تنگی نفس داشتی؟
_نه.
در روز اولی که روی این صندلی نشسته بودم، احساس میکردم در ناتوانی و استیصال غرق شدهام.
با کوچکترین حرف، بغض راه گلویم را میبست.
خستگی همهجا را گرفته بود.
این بار چه چیزی تغییر کرد که حالا با بیتفاوتی به سوال ها جواب میدهم و بقیه وقت را صرف تحلیل او میکنم؟
چرا دیگر برایم مهم نیست که مشاور از جوابها چه برداشتی میکند؟
این آرامش واقعی است؟
یا فقط نشانه ایست از تسلیم ؟