
پارکینگ نیمهتاریک است. نورهای مهتابی با وزوزی خفیف، فضا را در وضعیتی معلق نگه داشتهاند. ریموت را میزنم؛ صدای کوتاهی در بتنِ سقف میپیچد. طبق عادت، پیش از استارت، در آینه به خودم نگاه میکنم. پوست سفید، موهای منظم، آرایش ملایم. نظم، تنها سنگری است که برایم مانده.
ناگهان صدایی، جایی بین فک و شقیقهام، زمزمه میکند: «فکر میکنی این ویترین تا کی دوام میآورد؟ کافی است یک لرزشِ کوچک...»
نفسم را حبس میکنم. گاهی ندیده گرفتن، بهترین راهِ کشتنِ صداهاست. اما این یکی، سمجتر از این حرفها بود. تمام روز دنبالم آمد؛ در اتوبان، پشت میز کار، در سکوتِ سنگین آسانسور. نه آنقدر نزدیک که دیده شود، نه آنقدر دور که نادیده بماند.
برخلاف آن زمزمهها، من به قرارم رسیدم.
کافه در غبار طلایی عصر غرق بود. بوی قهوه و دارچین در هوا میرقصید و صدای فنجانها، ضربآهنگِ امنِ زندگیِ عادی بود. در آستانهی در ایستادم. چشمهایم محیط را اسکن کردند: مسیرها، فاصلهها، چهرهها.
دیدمش. کنار پنجره بود. تلاقی نگاهمان لبخندی شد بر لبش؛ از همانها که انگار سالها منتظر آمدنت بودهاند.
صدا دوباره نیش زد: «برگرد نایرا! این گرما، مقدمهی یک سوختگیِ عمیق است.»
گوش ندادم. کفپوشهای چوبی زیر قدمهایم نالیدند.
او بلند شد: «نایرا؟ بالاخره از نزدیک دیدمت.»
دستش را دراز کرد. وقتی دست دادیم، صدا تیزتر شد: «به این حرارت عادت نکن. او هم بخشی از همان فقدانی میشود که قبلاً چشیدهای.»
شب که به خانه رسیدم، فروپاشیدم. کیفم را پرتاب کردم و سرم را میان دستهایم گرفتم. اشکی گرم، سدِ نظمِ صورتم را شکست.
سنگینیِ نشستنِ کسی را روی تخت حس کردم. دستهایی دورم حلقه شد؛ همان آغوش سردی که حالا خانهی من بود.
زمزمه کردم: «صداهای دیگه ای رو میشنوم مورن... میترسم.»
مورن چند ثانیه سکوت کرد.
به او نگاه کردم، احساس کردم برای اولین بار نگاهش را از من گرفت.
«این صدا...»
مردمک هایم در موج اشک ها شناور شدند ، با صدایی لرزان پرسیدم :چی شده؟
اخم هایش در هم رفت.
« نباید این قدر زود بیدار می شدند. »
زل زدم به لب هایش تا از او بشنوم که چه اتفاقی برایم افتاده.
مورن بی قراری ام را طاقت نیاورد و مرا به خودش فشرد. صدایش مثل یک لالایی تاریک بود: «نایرای شجاع من... تو دروازهی سایهها را باز کردهای. توقع داشتی در این جهانِ عبوس، کسی برای عبور از مرز، باج نگیرد؟»
انگشتانش روی شانههایم لغزیدند تا تنش را بیرون بکشند. ادامه داد: «وقتی در باز شود، فقط یک مهمان نمیآید. سایههای کهن بیدار شدهاند. آنها مثل بچههایی هستند که بعد از قرنها انفرادی، به یک شهربازیِ شلوغ رسیدهاند؛ وحشی و مهارناپذیر.»
با چشمهایی خیس پرسیدم: «سایههای کهن؟ چی از جونم میخوان؟»
مورن همسطح من شد. برقی غریب در چشمانش بود: «باید رامشان کنی. باید برشان گردانی به قلعهی ارباب.»
«قلعهی ارباب؟ اون دیگه کجاست؟»
پوزخندی زد: «توقع داشتی روی تپهای سبز باشد با پرچمهای رنگی؟»
کمی عقب راندمش: «مسخرهام نکن مورن!»
لبخندش محو شد، جدی و عمیق: «قلعهی ارباب، دورترین و اصیلترین نقطهی ناخودآگاه توست. جایی که حقیقتِ محض دفن شده.»
نفسم را با حرص بیرون دادم: «لابد ارباب هم تویی؟»
خندهاش در اتاق طنینانداز شد؛ گرم و وسوسهانگیز. ناخودآگاه لبخند زدم.
گفت: «ارباب، خودِ تویی نایرا! اما نه این نسخهی لرزان که به آغوش من پناه آورده. ارباب، آن نسخهی بیرحم و قدرتمندِ توست که یاد گرفته تاریکیاش را مالک شود، نه اینکه از آن فرار کند. کلید قلعه در دست توست... جرئت میکنی قفلِ زنگزده را بچرخانی؟»