ویرگول
ورودثبت نام
شب نویس
شب نویسنویسنده نیستم، گهگاهی قلم بدست میگیرم و چیزهایی می نویسم.
شب نویس
شب نویس
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

در انتهای شب

شب، وقتی به انتهای خود می‌رسد، انگار دنیا برای لحظه‌ای نفس می‌کشد. سکوت سنگینی همه‌جا را فرا می‌گیرد، اما این سکوت، آرامش‌بخش است. گویی زمین پس از یک روز شلوغ و پرجنب‌وجوش، حالا فرصتی پیدا کرده تا به خودش بیاید. و من، در این سکوت، تنها با افکارم همراه می‌شوم.

باران آرام می‌بارد. قطرات ریز و نامرئی‌اش روی شیشه پنجره می‌چکند و صدایشان مثل نوایی ملایم در پس‌زمینه ذهنم پخش می‌شود. بیرون، کوچه خیس از باران است. چراغ‌های خیابان که نور زرد و مه‌آلودی دارند، روی آسفالت خیس برق می‌زنند. بوی نمِ باران، تازه و آرامش‌بخش، فضای کوچه را پر کرده است. این بو، یادآور روزهای قدیم است، روزهایی که ساده‌تر بودند و دل‌نشین‌تر.

نسیم خنکی از پنجره نیمه‌باز به داخل می‌وزد. این نسیم، خستگی روز را از تنم می‌شوید و مرا به یاد تو می‌اندازد. بوی گیسوانت، که همیشه مثل عطر بهاری در ذهنم مانده، حالا در این نسیم خنک دوباره زنده می‌شود. انگار تو هم این‌جا هستی، کنارم، در سکوت این شب بارانی.

روی میز، فنجان قهوه‌ام هنوز گرم است. بخار آن آرام به هوا می‌رود و با نسیم کوچه درمی‌آمیزد. قهوه‌ تلخ‌ام، هم‌نشین خوبی برای این لحظات است. کمی دورتر، پاکت سیگار ونسون باز شده و یک نخ از آن روشن است. دودش آرام به سقف می‌رود و فضای اتاق را پر می‌کند. سیگار و قهوه، دو هم‌نشین قدیمی شب‌های طولانی‌ام هستند.

در انتهای شب، وقتی همه چیز آرام می‌گیرد، زمان به کندی می‌گذرد. این لحظات، فرصتی است برای فکر کردن، برای به یاد آوردن و برای بودن. باران که می‌بارد، انگار همه چیز تازه می‌شود. کوچه خیس، بوی نم، نسیم خنک و حتی دود سیگار ونسون، همه و همه بخشی از این تجربه‌اند.

و تو، با آن بوی گیسوانت که همیشه در خاطرم هستی، انگار در این شب بارانی، کنارم نشسته‌ای. شاید این‌ها همه فقط خیالاتی باشد که در انتهای شب به سراغم می‌آیند، اما همین خیالات هستند که به این لحظات معنی می‌دهند.

شب، وقتی به انتهای خود می‌رسد، دنیا دوباره شروع می‌شود. با باران، با بوی نم، با نسیم خنک و با تو. و من، در این سکوت، آرام می‌شوم.

شب
۲
۰
شب نویس
شب نویس
نویسنده نیستم، گهگاهی قلم بدست میگیرم و چیزهایی می نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید