ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا
شکیباز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شکیبا
شکیبا
خواندن ۵ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

روز شانزدهم: خانه دوست کجاست؟

«عباس کیارستمی رو می‌شناسید؟» گفتیم: «بله.» صدایی متفاوت بود: «خدا بیامرزتشون.»

دبیر ادبیاتم بعد از توضیحاتی راجب آقای کیارستمی، به فیلم زیبای "خانه دوست کجاست؟" رسیدن. از سه‌گانه کوکر. دو فیلم دیگه "زندگی و دیگر هیچ" و "زیر درختان زیتون" هستن.

«فیلم برگرفته از شعری از سهراب سپهری با همین اسم‌ئه.

در شعر سهراب، یک نفر راهی رو می‌رفته، رهگذری رو می‌بینه و ازش می‌پرسه:

« خانه دوست کجاست ؟ »

در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شن‌ها بخشید و به انگشت

نشان داد سپیداری و گفت :

و رهگذر هم بهش آدرسی میده.

نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می‌آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد .

در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست .

شعر با یه عبارت شروع و تموم میشه. می‌خواسته بگه خانه دوست هیچوقت پیدا نمی‌شه.»

و به فیلم و کارگردانی آقای کیارستمی برگشتن.

«داستان فیلم، اینطوریه که یه پسربچه اشتباهی دفتر دوستشو با خودش می‌بره خونه و وقتی مادرش بهش یه کاری از بیرون می‌سپره که انجام بده، دفتر دوستشم برمی‌داره که بهش پس بده. و کل فیلم اتفاقاتی‌ئه که طی پیدا کردن خونه دوستش براش میفته.»

استاد پایان فیلم رو هم تعریف کردند که بنده همین جا سخنشون رو قطع می کنم تا برای کسایی که ندیدن اسپویل نشه.

«مشابه مفهوم این شعر سهراب قبلا هم گفته شده. خیلی قبل‌تر. در منطق الطیر عطار.»

تو این داستان هدهدی هست که به باقی مرغ‌ها و پرندگان میگه من بیشتر از شما جهان رو گشتم، ما پرندگان هم رهبری داریم، اسم اون سیمرغ‌ئه و برای دیدنش باید تا کوه قاف بریم. اول همه پرنده‌ها مشتاق دیدن سیمرغ میشن و میگن ما از خطرات راه نمیترسیم!

هدهد گفت: «آری آن که او را شناسد، دوری او را تحمل نتواند کرد و آن که بدو رو آرد، بدو نتواند رسید.»

هدهد یکم از خطرات راه میگه و بعضی از مرغ‌ها برای رفتن به کوه قاف بهونه‌هایی میارن. بلبل گفت من به عشق گل گرفتارم. طاووس گفت من مرغ بهشتی‌ام و آشنایی با مار سبب شد که من رو از بهشت بیرون کنن، آرزوم چیزی جز برگشتن به بهشت نیست. و باز شکاری گفت من رو شاهان با خودشون به شکار میبرن، همیشه همراه اونا بودم، شاهان رو ول کنم و بیام دنبال سیمرغ؟ و در ادامه مرغ‌های دیگه هم عذر و بهونه‌هایی میارن. اما هدهد تک تک بهونه‌هاشون رو رد، و جوری از شکوه و خرد و زیبایی سیمرغ تعریف میکنه که همگی دوباره شیدا و دلباخته و مشتاق دیدن سیمرغ میشن. بهونه‌ها رو کنار می‌ذارن و به کوه قاف سفر می‌کنن. برای اینکه چه کسی رهبرشون باشه قرعه می‌ندازن و از قضا قرعه به نام هدهد می‌افته. بیشتر از صدهزار مرغ به دنبال هدهد به پرواز در میان. راه دور و دراز و ترسناک بوده. هدهد با مرغ‌ها حرف می‌زنه و به اون ها میگه برای رسیدن به قاف باید هفت وادی رو باید پشت سر بزاریم. هر کسی که به اونجا رفته، دیگه برنگشته. برای همینم نمی‌دونیم که این هفت وادی چقدر طولانی هستن.

راه بس دور و دراز و هراسناک بود، هر چه می‌رفتند، پایان راه نبود. هدهد به مهربانی به همه جرئت میداد اما دشواری‌های راه را پنهان نمی‌ساخت.

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

وانیامد در جهان زین راه، کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

وادی اول "طلب" هست. به معنای خواستن حقیقی. اینجا باید تموم دارایی‌هات رو رها کنی. به اموالت پشت پا بزنی.

چون فرو آیی به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی صد تَعَب

مال اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

وادی دوم "عشق" ، وادی سوم "معرفت" ، وادی چهارم "استغنا" ، وادی پنجم "توحید" ، وادی ششم "حیرت" ، و وادی هفتم "فقر و فنا" هستن.

مرغان از این همه سختی وحشت کردند. برخی در همان نخستین منزل از پا درآمدند و بسیاری در دومین منزل به زاری زار جان سپردند اما آنان که همت یارشان بود، پیش‌تر می‌رفتند. روزگار سفر، سخت دراز شد.

در آخر از صدهزار مرغ، سی مرغ به کوه قاف رسیدند.

این عده قلیل چون بر بالای کوه آمدند، روشنایی خیره کننده‌ای دیدند اما از سیمرغ خبری نبود.

مرغان از خستگی و ناامیدی بی‌حال و ناتوان بر زمین افتادند و همگی را خواب درربود. در خواب سروش غیبی به آنها گفت: «در خویشتن بنگرید؛ سیمرغ حقیقی همان شما هستید.» ناگهان از خواب پریدند. سختی‌ها و رنج‌ها را فراموش کردند و به شادمانی در یکدیگر نگریستند.

چون نگه کردند آن سی مرغ زود

بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

خویش را دیدند سیمرغِ تمام

بود خود سیمرغ، سی مرغِ تمام

محو او گشتند آخر بر دوام

سایه در خورشید گم شد والسلام

هفت وادی عطار، بیش از آنکه یک مسیر بیرونی باشد، سفری درونی است که انسان را از خود به سوی خدا می‌برد. هر وادی، چالشی است که مسافر را پرورش می‌دهد و او را به حقیقت نزدیک‌تر می‌کند. طلب، آغاز این راه است و فنا، پایان آن؛ اما این پایان، خود آغازی بی‌پایان است. آغاز زندگی در بقا با حق. (منبع این یک پاراگراف: انتشارات پیام عدالت)

«از خودشناسی میشه به خداشناسی رسید بچه‌ها. ما جلوه‌هایی از خداییم. مثل حسین بن منصور حلاج که گفت "انا الحق".

و در آخرِ همه‌ی اینا، به یک حدیث می‌رسیم. «مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.» یعنی هر کس خود را بشناسد، بی تردید پروردگارش را خواهد شناخت.»

خودشناسیخداشناسیسهراب سپهری
۳
۲
شکیبا
شکیبا
ز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید