
به پیشنهاد تراپیستم وارد فاز جدیدی از زندگی شدم؛
تنها و مستقل زندگی کردن! (از نظر فکری و ارزشی)
منی که دائم مشغول چت با دوستانم بودم و کوچیکترین مسائل زندگیم رو باهاشون شیر میکردم و انقدر به این کار عادت کرده بودیم (هم خودم و هم دوستانم) که اگر موضوعی رو از قلم میانداختم باید بابتش جواب پس میدادم و اگر شرایطی پیش میومد که دسترسی به دوستانم برای مشورت تو تصمیم گیری نبود احساس فلجی میکردم، حالا چند روزیه که سبک زندگیم رو عوض کردم.
طوری که با ترک همین یه کار کلی وقت آزاد تو زندگیم پیدا شده باورنکردنیه!
زمان عظیم استفاده از گوشی که همواره صرف چت های بیپایان میشد حالا به دیدن ویدیو های بیشمار آموزشی که مدتها تلنبار شده بودن و ادعا میکردم وقتی برای دیدنشون وجود نداره یا حتی سریالی که ماههاست شروع به دیدنش کردم و ناله میکردم که نمیرسم ببینم، سپری میشه.
البته این به این معنی نیست که دوستیهامو قطع کرده باشم و اصلا هیچ ارتباطی با هیچکس نداشته باشم.
از اونجایی که ترک عادت موجب مرض است صادقانه میگم لحظه هایی هست که شدیداً دلم میخواد دوباره گزارش دادن لحظهای از زندگیم رو انجام بدم ولی متوجهم که چقدر این کار تو این سالها بهم آسیب زده و در مقابلش در حد توانم مقاومت میکنم تا به خودم کمک کنم (:
دلتنگ عادت بیمارگونهی گذشته
و راضی از زندگی جدید..