فکر میکردم اگر تا آخر عمر عاشق بچهها بمونم و یه آغوش امن و بزرگ به روی تمام انسانها باز کنم سهم خوب بودنم رو در دنیا انجام دادم، اما اشتباه میکردم چون پیروزی همیشه از آنِ آدمهایی هست که غرورشان را فدای هیچچیزی و هیچکس نمیکنند. من اما کردم من غرورم را، قلبم را، همه چیزم را فدا کردم برای خوشحالی دیگران برای کمک به دیگران. چه خیری دیدم ؟ هیچی آخرش یه دختر از خود راضی و خود شیفته به من اومده چیزی یاد بده. آخه دختر جون تو اصلا معنای زندگی رو میدونی؟ اصلا چیزی از انسانیت میدونی؟ گوشیتو اینستاتو ازت دو روز بگیرن میمیری.( واقعیت از تمام همسنها و هم نسلی های خودم متنفرم) و دقیقا مشکل همینجاست، این که بیشتر از سن خودم میفهمم، انسان هرچی نفهمتر و احمق تر زندگی براش راحتتر. دخترهی احمق که جونت به پولای بابات بستس و لوازم آرایشیات، هیچ وقت فکر کردی چند میلیون بچه گرسنه میخوابن یا چقدر بچه بیسرپرستن؟ نه فکر نکرده چون اصلا حالیش نیست من از چی حرف میزنم. من فکر کردم من گریه کردم من هروقت خوب پوشیدم و خوب گشتم عذاب وجدان گرفتم، آره این تا حدودی حماقته و بدتر از همه یه مشکله چون من هیچ وقت خودمو ندیدم همیشه به فکر بقیه بودم، هیچ وقت حق خودم رو فریاد نزدم که بقیه عقب نمونن. خدای من مگه میشه این آدمای پوچ آنقدر اعتماد به نفس داشته باشند؟ خدایا خداوندا من از بچگی آنقدر دغدغه داشتم که نمیتونم گوش کنم این ماه میخوان چه رنگ لاکی بزنن. چرا با وجود این که بیشتر همشون میفهمم هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم؟ چون هیچ وقت بهم اجازه ندادن چیزایی که فهمیدم رو بیان کنم ولی این آدمای پوچ همه چرت و پرتهاشونو میگن و جالبه موفق تر هم هستند.
نمیدونم شانسه یا چی اما هرچی هست من ندارمش. به عنوان آدمی که از خجالت میمیرم و زنده میشم سر این که همسنهام فرق شهر و استان رو نمیدونن زیادی بی اعتماد به نفسم و واقعا امروز از خدا میخوام بهم قدرت بده بتونم بزنم تو دهن چنین آدمایی:) چطور آنقدر سرشار از اعتماد به نفس کاذبی؟
خدایا فکر میکردم میخوام همیشه یه دختر مهربون و ساده بمونم ولی نمیشه واقعا احساس حقارت و حماقت بهم دست میده.
پ.ن: غر غر و مقداری حقیقت.
