زیستن را چه فایدهست؟ چرا آمدهایم و چرا میرویم؟
صبحها که نور آفتاب خودش را به زور در اتاقم میگنجاند زندگی شروع میشود و شبها که خستگی زورش از من بیشتر است در تاریکی به خواب میروم، و هرروز زندگی همینگونه تکرار میشود. اصلا تا کجا میخواهد تکرار شود؟ چه اجباری به زیستن است؟
وقتی میخواستیم پا به این دنیا بگذاریم هیچکس به ما نگفت که زندگی چگونهست و اصلا قسمت ما در این دنیا چیست، خانوادهمان کیست، از کجا آمدهایم و کجا خواهیم رفت، نمیدانم چه سرنوشتیست که انسان دارد ؟ به دنیا میآید، راه میرود، غذا میخورد، میخندد، گریه میکند، حرف میزند، عاشق میشود...
چرخه زندگی انسان ظاهری ساده دارد یا به عبارتی همه به دنیا میآیند و میمیرند اما فاصله زندگی تا مرگ هر انسانی آنقدر داستان دارد که نگفتنیست.
بعضیها در این راه عاشق میشوند و به دنبال عشقشان میدوند، بعضیها فراتر از درک و فهم انسانی قدم میگذارند و غمگین میشوند، بعضیها به حال من یا تو زاری میکنند و پژمرده میشوند، بعضیها میسوزند و میسازند، بعضیها قاتل میشوند، بعضیها جیببر میشوند و کیف قاپی میکنند، بعضیها هم احساسات و روح دیگران را میدزدند.
نمیدانم از کجا تمام این اتفاقات شروع میشود، از زمانی که نطفه بسته میشود یا از زمان طفولیت یا از زمان کودکی و نوجوانی... نمیدانم اما هرچه که هست سرنوشت است، یعنی چه بخواهیم و چه نخواهیم هر چیزی که در زندگیمان شدهایم انتخاب حتمی ما نبوده است،زندگی انسان مانند زنجیر به انسان های دیگر متصل است؛ حالا بعضیها زنجیرشان طلاست بعضیها نقره بعضیها بدل، خیلیها هم زنجیری ندارند. تک و تنها کنجی از این دنیا زندگی را در کولهای جمع میکنند و با خودشان حمل میکنند.
هر انسانی بالاخره روزی تمام میشود، فرقی نمیکند کجا تمام میشود...عصر یک روز سرد پاییزی درست وسط برگهای زرد و نارنجی کف پیادهرو یا آخرینِ شب بهار آنجا که باد دور سر آدم میچرخد و میرود یا صبح تابستان میان رنگهای شاد و براق...فرقی نمیکند کِی و کجا یا اصلا چطور...انسان بالاخره تمام میشود بالاخره روحش را در همان مسیر زندگیاش میگذارد و میرود، یا با مرگ میرود یا با جریان زندگی.
