نمیدونم چطور و چقدر دیگه باید بریزم تو خودم و خاکستر بشم ولی میدونم وضعیتم داره شبیه میشه به تو، یادته بهم گفتی اگر فقط یکم دیگه ادامه بدیم و جواب زنگاتو ندم کل احساساتت میمیره؟ و نمیتونی اونجوری که باید بهم توجه کنی؟ من بهت گفتم اشکال نداره من راضیم حتی به همین توجه کم و تو گفتی ولی من همیشه از دور مراقبتم و بودی..تا وقتی که مامانت مُرد و فکر میکردی من حلالت نکردم و اه من زندگیتو گرفته...(پ.ن : این آدم دیگه تو خواب هم ممکن نیست حرفای منو بخونه)
در کل خواستم بگم دارم اینطوری میشم ، احساساتم داره میمیره و کسی از دور مراقبم نیست حتی ... بهم بگو چطور احساسات بیچارهم رو نجات بدم؟
چقدر تلاش کنم تا قلبم توی خون خودش غرق نشه؟
تو چی کار کردی؟
میدونی این روزا شبیه به ایوان ایلیچم:
(تلخترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچکس آنجور که او میخواست غم او را نمیخورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همهچیز دلش میخواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که ناز و نوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداریاش بدهند.)
مثل طفلی ناز و نوازشش کنند و رویش را ببوسند و برایش اشک بریزند..
هیچکس غم من رو نمیخوره...
( از اون حرفایی که نمینوشتم میترکیدم)
