(بعضی چیزها را نمی شود گفت. بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست.)
«بهم بگو»
«شبیه توعه»
«چطوری؟»
«بوی دریا میده،ماسه،شن،موج...صدف»
«من هیچکدوم از اینها نیستم»
«نه، اما فقط دریا نیست. آسمونه..خونهی ستارهها و ماه خورشید،همونجا که آرزو داشتی زندگی میکردی.
مهربونه،مثل چشمهای تو و قلبت. پاکه از سفید پاکتر.»
«تو فکر میکنی پاکی رو بهتر از سفید نمایش میده؟»
«به نظر تو پاککن تمیزه؟»
«نمیدونم»
«پاک کن اشتباه آدمها رو پاک میکنه، یعنی هرجا یه نقطه بالا و پایین گذاشتی برات حذفش میکنه. اگر زندگی هم پاککن داشت خیلی آسون بود.. بگذریم، منظورم اینه که پاککن ظاهر تمیزی داره ولی خودش رو آب میکنه تا اشتباه رو پاک کنه، یه چیزی شبیه به سفید. ذاتش پاکه ولی ازش برای ماله کشی روی اشتباهات استفاده میکنن، این چیزیه که ریشههاتو خراب میکنه.»
«خب؟»
« خب این یعنی آبی برای من خیلی پاکه، مثل چشمای تو مثل قلبت،مثل دریا و آسمون»
«از اول تعریفش کن»
«آبی، مثل مرز بین عشق و نفرته... نه روشنِ روشنش قشنگه مثل عشق محض نه تیرهی تیرهش مثل نفرت.
از جایی که عمق دریا زیاد میشه، آبی تیره به خاطر انباشته شدن آب و موج های بزرگ تا جایی که عمقش کم میشه و آب به ساحل میرسه ، موج های آروم و کوچیکتر..آبیِ اقیانوسی میشه.
و بینابین این دوتا رنگ، حد وسطش، نیلگون. برای من تو نیلگونی... یعنی وقتی به چشمهات نگاه میکنم منو با خودت میبری یه جایی وسط دریا و اونجا تنهام میزاری، هرچقدر دست و پا میزنم که به تهِ دریا برسم چشمات عمیق تر میشه. یعنی عشقت برام مثل آبیِ آسمونه وقتِ غروب، اونقدر روشن نیست که از عشقت زده بشم اونقدر هم تیره نیست که نفرت توی دلم بکاره. یعنی وقتی میخوام بفهمم قلبِ شیشهایت چقدر شفاف و پاکه به عمق چشمات خیره میشم دریا رو توش میبینم و کل وجودت برام رنگ آبی میگیره.»
«تا کجا برات آبی میمونم؟»
«تا جایی که به آخرِ پاکیِ روحت برسم»
«یعنی..»
«یعنی جایی که احساس کنم به جای عشق،نفرت بینمون رو پر میکنه»
