
وارد شدن به دنیای کافکا مثل وارد شدن به هزارتوهای افسانه ای است که با هر لایه جهان دیگری را کشف می کنیم . مسخ داستانی از اوست که کمتر کسی پیدا می شود که آن را نخوانده باشد. او با مسخ کامل می شود. او با انتخاب خود ماهیت خود را مانند #کی_یر_کگارد می سازد جوری که خود را در پشت بار مسئولیت خانواده و احساس گناه از آن مسخ می کند . “گرگور “قهرمان مسخ با نوعی اضطراب درون مواجه است .اضطراب و دلهره ای در خصوص احساس مسئولیت در قبال اعمال خویش. اضطرابی از نوع اگزیستیانسیالیسم که او را در اعماق تنهایی و در نهایت مرگ رها کرد . آن احساس گناهی که آدم آن را در همان اول آفرینش با خدا تجربه کرد. او تحت سلطه پدر و شغلش بود. پدر نافرمانی پسرش را با پرتاب سیب مجازات می کند. و با گذاشتن زخمى عميق دردو رنج او را بيشتر مى كند .سيب که نماد میوه ممنوعه برای رانده شدن از بهشت بود . گرگور قبل از مسخ هم این اضطراب را داشت و با بیان دلزدگی از جامعه و شغلش در فصل اول داستان آن بیگانگی و جدایی از دنیای پیرامون خود و تنهایی اش را اعلام کرد. کافکا با نوشتن مسخ به اصلی ترین مسائل انسان مدرن اشاره کرد احساس بریده شدن از جامعه . او با مسخ شدن دنیای خاکستری انسان عصر مدرن را تماشا می کند . احساس مسئولیتی که احساس ترس و گناه او را بر می انگیزد.چرا که او مسئول اعمال خویش است .خواننده ی این داستان درد های گرگور را درک می کند و با او قدم به قدم رنج می کشد. زمانی که او با چسبیدن به پرتره ی زن خزپوش در اتاقش نومیدانه تلاش می کند چیزی از اثاثیه ی اتاقش نگه دارد و یا در حالی که به دنبال صدای ویولون به سمت خواهرش می رود و با احساس گناهی که نتوانسته او را به هنرستان موسیقی بفرستد زجر می کشد .
شیده شریفی
نویسنده و منتقد