
دوستِ روزهای روشن،
امشب بادِ پاییزی پنجره را میکوبد و یادِ تو، مثل برگهای خشک، در ذهنم میچرخد. شاید نوشتن به کسی که دیگر نیست، کاری بیهوده باشد، ولی گاهی دل تنگ، حرفهایی دارد که باید روی کاغذ جاری شود.
نمیدانم چرا رفتن تو اینقدر ساده بود؛ انگار تمام آنچه میان ما بود، تنها یک فصل بود و تو با تغییر هوا، ناپدید شدی. شاید من برای تو یک توقف کوتاه بودم، ولی تو برای من مقصدی بودی که هرگز به آن نرسیدم.
حالا دیگر از تو نه خاطرهای تازه میماند، نه صدایی، نه حتی یک سلامِ ساده. شاید حق با تو باشد؛ شاید بعضی دوستیها فقط برای گذراندن روزهای تنهایی آفریده شدهاند. اما هنوز هم گاهی، در شلوغی خیابان یا در سکوت شب، به دنبال نشانهای از تو میگردم.
باشد که در جایی دور، آسمان روی تو لبخند بزند و راهت سبز باشد. من، اگرچه تنها ماندم، اما هنوز هم برای روزهای خوبی که داشتیم، سپاسگزارم.
شاید روزی فرا برسد که این نامه به دست تو برسد، یا شاید هرگز نخوانیاش. با این حال، هنوز هم سایهات گاهوبیگاه در کوچهپسکوچههای خاطرهام قدم میزند. یادت میآید؟ آن روزها که دنیا را با هم قسمت میکردیم و هر لحظه، حتی سکوتهایمان، پر از معنا بود؟ حالا اما، سکوتِ بین ما، فقط تهیای است که پژواکش را تنها من میشنوم.
گاهی فکر میکنم شاید مسیرِ زندگیات به سمتی رفت که من در آن جا نداشتم. شاید ترجیح دادی سبکبارتر سفر کنی، بیآنکه بارِ خاطراتِ ما سنگینیِ راهت باشد. اشکالی ندارد. من هم کمکم یاد گرفتهام که بعضی آدمها مانند فصلها میآیند و میروند تا به ما بیاموزند که گاهی رها کردن، تنها راهِ رشد است.
اما این را بدان: هرچند تو رفتنی، من ماندنیام. نه از سرِ انتظار، که از سرِ پذیرش. پذیرفتن این که بعضی داستانها، پایانشان در دلِ خودشان نهفته است. شاید اگر روزی تصادفی چشمانت به این کلمات افتاد، لبخندی بزنی و بگویی: «چه دلسوزیِ بیجایی!» ولی من مینویسم، نه برای تو، که برای خودم—برای آن بخش از وجودم که هنوز باور دارد بعضی وداعها، هرچند تلخ، زیباییِ خود را دارند.
**همیشه همان که بودم**