حقداری ابرک من ، تو که از دریاهای دور میآیی بر سر راهت چه چیزها که نمیبینی ، آدمها ، تمدنهایشان ، پیشرفتهایشان ...خوب معلوم است که ذوق زده میشوی و وقتی میرسی روی همچین برهوتی که لابد از آن بالا بزور دیده میشود فکر میکنی اینجا کسی منتظر تو نیست .
ولی باور کن اگر یکجا در دنیا باشد که آدمهایش هر روز و هر لحظه – حتی وسط ظهر تابستانی جهنمیاش – سر به آسمان دارند و رفت و آمد ابرها را نگاه میکنند و از دیدنت – حتی اگر نباری – خوشحال میشوند و در دل آرزوی دیدنت را دارند ، فقط همین جاست .
ابرک من آن هیاهو را ول کن ، آن آدمها را با جنگهاشان ، با هواپیماها و کشتیها و تمام انفجارهایشان ، آنها برای دیدن تو شوقی ندارند ، بیا و کمی در اینجا بمان و اصلاً ...

اینجا مردمانش امید باران دارند
حتی در بعد از ظهر گرم مرداد
از تکه ابری ساکت و سرگردان