«وسعت یا عمق» البته این کتابی هست که قراره امسال برم سراغش ولی اسمش رو اول کاری آوردم که یه چیزی بگم
به نظرم مهم نیست چندتا کتاب تو یکسال بخونی، مهم اینه که چقدر از فرایند مطالعه لذت ببری و در دنیای کتاب زندگی کنی.
گاهی آدم داستانی میخونه که براحتی خودش رو در دنیای اون داستان حس میکنه و میترسه اگر داستان جدیدی رو شروع کنه مجبور به کوچ بشه.
اینکه داستان رو معادل کتاب در نظر میگیرم اول به خاطر اینه که من معمولا کتاب غیر داستانی نمیخونم و دوم هم به خاطر اینه که به نظرم کتاب غیر داستانی وجود ندارد. همین که گفتم.
کتاب داستان داره، اگر نداره پس کتاب نیست، دستورالعمله
بگذریم

سال ۴۰۳ برای من با «چای نعنا» شروع شد. یک سفرنامه جالب و خوشخوان از « منصور ضابطیان » که شرح سفری است به استانبول. من که تا حالا قسمت نشده برم استانبول زیارت. شما اگه رفتین یک استکان به یاد من بزنین.
البته کنار چایی چی میچسبه؟ معلومه دیگه « آبنبات هلدار» یک داستان شوخ و شنگ از « مهرداد صدقی» . شنیدم کلی طعم دیگه هم تولید کرده. البته شیرینی این آبنبات بیشتر به این بود که این کتاب رو هدیه گرفتم. وگرنه من که پول بابت این چیزا نمیدم مگه من « ثروتمند ترین مرد بابل » هستم؟ باورت میشه؟ یک قصه تاریخی که کتابش رو تو کتابخانه عمومی پیدا کردم. کاش از این کتابه یک عکسی چیزی میگرفتم . چرا؟ بس که تاریخی بود. فکر کنم چاپ اول بود. موضوع بدی نبود. سعی داشت کمک کنه پولدار بشیم.
یک وقتایی آدم با خودش میگه چه پولدار و چه فقیر حتی اگر « زندگی پیش رو» طولانی داشته باشند « هردو در نهایت میمیرند ».

به همه توصیه میکنم شاهکار « رومن گاری » رو بخونید. من ترجمه لیلی گلستان رو خواندم. نمیدونم بقیه چطور ترجمه کردند اگر شما هم از مترجم دیگری مطالعه کردید حتما تو نظرات بگید تا بقیه هم بدونن.
«هردو در نهایت میمیرند» عالی نبود ولی بد هم نبود. زیر تیغ سانسورچی له شده بود ولی خوب چه انتظاری باید داشت؟
اگه بخونید میفهمی چرا انتظارش میره که سانسور بشه
از سال گذشته بفهمی نفهمی شدم طرفدار « هوراکی موراکامی » اگه پستهای مربوط به سال ۴۰۱ و ۴۰۰ رو بخونید،اونجا متوجه میشوید طرف خوراکش «فردریک بکمن» بوده ولی امسال سال گنده ی ژاپنی ها بود.

با « جنگل نروژی» شروع کردم و بعد رفتم سراغ « 1Q84»
یک نکته جالب تو این دو تا داستان اسم آنهاست.
اولی رو گاهی چوب نروژی و حتی درختان نروژی هم ترجمه کردن و خیلی هم تعصب دارند روش و دومی رو هم... شما چی میخونی؟ من که اولها فکر میکردم « آی کیو هشتاد و چهار » ولی وقتی هم فهمیدم مثل نود درصد ایرانیها خوندم « یک کیو هشتاد و چهار» البته یک بانوی باکلاس هم بودند که فرمودند « وان کیو هشتاد و چهار» حالا هرچی. همینکه هس. ما با هشتاد و چهار کارمون راحتتره .
هردو خیلی عالی و درجه یک بودند. کاش کمی زبان انگلیسی بلد بودم در اینصورت حاضر بودم پول بدم اصل کتاب رو خودم بخرم و به دور از سانسور بخونم.
وقتی سه جلدی هشتادو چهاری تمام شد تا مدتها دلم نمیخواست برم سراغ داستان دیگه ای و چون خیلی نادَخ مونده بودم رفتم سراغ « کتاب یا سیگار» البته برای بار دوم. چیکار کنم خوشم میاد از این حق انتخاب. شما چی ، کتاب یا سیگار؟
« بیست کهن الگوی پیرنگ» بیشترین زمان مطالعه من رو به خودش اختصاص داد. تقریبا سه ماه. نه اینکه خیلی حجیم باشه، ولی از اون دسته کتابها بود که نیاز به مطالعه دقیق داشت. کمک شایانی به ننوشتن من کرد. دقیقا ننوشتن. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم شاید آدم یلخی بنویسه بهتره تا اینکه اصولی ننویسه... نظر شما چیه؟ شاید من دچار « ۳۸ خطای رایج نویسندگان » شدم.

بعد یکدفعه یک کتاب از رو پشت بوم افتاد رو سرم. نمیدونم چطور شد. شاید « فرانکشتاین در بغداد» برام فرستاد تا از اوضاع و احوال عراق بعد از حمله آمریکا با خبر بشم. خدایی کتاب جالبی بود. فکر نمیکردم عراق هم همچین ادبیات معاصری داشته باشه اونم تو این سبک.
اگر یک وقت کتاب آقای « احمد سعداوی» رو خوندید بعد حتما نیاز به تراپی دارید. توصیه میکنم به آقا « اروین یالوم» مراجع کنید. روش « درمان شوپنهاور» برای شروع بد نیست. خدایی پلشتی و خون بارگی بغداد رو میشوره میبره. بس که گوگولیه. البته به شرطی که دچار سندرم« دروغ گویی روی مبل» نشید.

اصلا الان که نگاه میکنم لیست امسال کلا غم انگیزه
شما یعنی سنگ هم باشی « جایی که خرچنگها آواز میخوانند» اشکت رو در میاره. هعی. بدبختی بعداً فیلمش رو هم دیدم.وای وای.
بعد دیدم خیلی غم آلود شد رفتم سراغ « بار هستی» فکر کردم قراره حرف فلسفی بشنوم ولی جناب « میلان کوندرا» هم مرثیه سرایی کرده بودند. خدایی کتاب خوبی بود.
« زندگی داستانی ای جی فیکری» یک عاشقانه دلنشین بود. از فضای داستان لذت بردم. تو این پست بیشتر توضیح دادم. برو بخون حالشو ببر.
و در نهایت دو تا کتاب رو خریدم. میفهمی ؟ پول دادم بابتش.اونم زیاد ولی متاسفانه زیاد خوشم نیومد.
« سنگ کاغذ قیچی »
حالا نه بگی فاجعه بود.ولی خوب ، چنگی به دل نمیزد. اول داستان کلی هیجان به آدم میداد ولی در نهایت... حقیقتا در نهایت هم خوب بود. البته دوست داشتم اگه این قدر کتاب گرونه حداقل شخصیت اصلی سر راه یکی دو تا نون هم بخره بزاره تو سفره ولی خوب...
و در آخر « آخرین چیزی که به من گفت» حالا نه فکر کنی چیز خاصی گفت نه چیز خاصی نگفته. شایدم گفته برای ما ترجمه نکردند. مثال همون فیلمی که طرف عموش فوتبالیست برزیلی بود بعد خودش ژاپنی بود.
خوب انشاالله زنده باشیم و سال دیگه دوباره بتوانیم از این دست پست ها بزاریم.
و امیدوارم اون روز برسه که حال دل ایرانمون بهتر از این باشه.
# بندر ترین بندر جهان_تسلیت
پ.ن۱: من این کتابها را با میانگین روزی حدود ۱۵دقیقه مطالعه خواندم. با خودم میگم اگه روزی یکساعت میشد چه قدر خوشبختتر بودم!