امروز تولدش بود...

هوا ابریه و آسمون به رنگ گونه های یخ زده اش توی سرما قرمز شده.

هوا که سرد میشد برام قشنگترین صدا خوردن دندوناش به هم بود نه اینکه از لرزیدنش توی سرما کیف میکردم، نه! اما این صدا یعنی هوا اونقدری سرد هست که میشد همو بغل کنیم.

قشنگیه اون روزها همین یه نمور سوز سرماش بود و صدتا لایه لباسامون که شبیه کبوتر باد کرده شده بودیم، توی تاریکی و قدم زدن میون شاخ و برگا از دور فقط چهارتا چشم دیده میشدیم، آخه زیر این آسمون سرخ، قرمزی دوتا لب چسبیده به هم که پیدا نبود!

اصلا همین چیزا بود که باعث میشد پاییزو به لباسای نازک تابستونی ترجیح بدیم.

الان وقتشه بارون بزنه، توی این سرما و تن لرزون ما که مث درخت بید شده فقط همینمون مونده بود خیس بشیم، البته اینکه قبلش شیک شکلات خورده باشیم هم جالبترش میکنه بالاخره میتونیم با هم سرمابخوریم، ازون جالبتر اینکه این اولین سرماخوردگیه با هممون میشه!...

اما خب تو همین سگ لرز پاییزی-زمستونی و با وجود خستگی هامون هم میشد یه آتیش گرم و یه لیوان چایی پیدا کرد، البته با این چیزا که آدم گرم نمیشه! گرم شدن هم کنار همش خوبه وگرنه که بخاری همه جا هست!

فکرشو بکن با همین اوضاع خنده دار میشه حرفای عاشقونه زد، میشه عاشق شد و حتی ناراحت شد، میشه یه طوری ناراحت شد که هیچکس نفهمه، حتی خودت! اما خب از همین ناراحتیا و حرفای بعدش بود که میشد بیشتر همو دید، اصلا با همین چیزا بود که فهمیدیم میشه همو دوست داشت. میشه بدون پتو و آتیش هم گرم شد...

همین روزا بود که بالاخره فهمیدیم "ما عاشق هم شدیم"، نمیدونم جادوی اون لرزیدن توی سرما بود، یا اون حرفامون که ناراحتمون کرد ولی خب حداقل همین نمیدونم‌هامون بود که مطمئنمون کرد میشه اسمشو بزاریم عشق!

فکرشو بکن اینطوری دیگه حتی نمیشه بدون هم سرماخورد یا حتی از سرما لرزید، حتی نمیشه به دندونا اجازه داد بدون همدیگه به هم بخورن، اما هنوز و همیشه میشه رفت از بالا شهرو دید و سرمارو بغل کرد و بش فکر کرد، میشه هم دستشو ول نکرد و ایندفعه محکمتر بغلش کرد تا دیگه سرد نباشه، میشه تو همین سرما و ایندفعه ابر پاییزی بش گفت راستی امروز تولدت بود! تولدت مبارک...