دیگر تصمیم گرفته بود برای سلامتی و تناسب اندام هرروز عصر پیاده روی برود و پارک نزدیک خانه را برای این کار انتخاب کرد.
روز اول ساعت ۵ عصر روز ۱۳ فروردین یعنی مصادف با روز طبیعت قدم زنان رفت به سمت پارک.
آنروز از تمام روزهایی که پارک را در زندگی اش دیده بود شلوغ تر شده بود و به اصطلاح جایی برای سوزن انداختن نبود.
از لذت بخش ترین کارهای دنیا برایش همین بود که در خیابان برود و مردم و آدمها و احوالات انهارا از نزدیک ببیند.
اینکار برایش شبیه یک جور تراپی هم بود.وقتی به هر کدام نگاه میکرد در ذهنش قصه ای را برای آن آدم تصور میکرد.
پیرزنی که تنها آمده بود با رو اندازی کوچک و موبایل ساده ای به دست و انگار منتظر دوستش بود تا آخربن روز تعطیلات را باهم بگذرانند.شاید هردو زنهای بیوه ای بودند که برای پر کردن اوقات تنهایی با هم دیگر قرار عصرگاهی می گذاشتند.
چند قدم جلوتر پسر و دختر نوجوانی از روی پل هوایی پایبن آمدند.حتما مدتها بود دوست همدیگر بودند و لحظات عاشقانه یواشکی را اینجا میگذراندند.
کمی بعد از پل در زمین ماسه ای پارک عده ای به شکل گروهی بازی عجیبی میکردند که انگار شبیه بیلیارد زمینی بود.
گوی هایی فلزی که بازیکنان با تمرکز باید با زنجیرهایی که در دست داشتند آنهارا پرتاب میکردند تا به هدف بخورد.
چند پیرمرد و یک مرد و زن میانسال و یک پسر جوان در حال بازی بودند.تصور کرد که لابد عده ای از آنها از شهرستان برای تعطیلات آمده بودند تا روز سیزده بدر را کنار هم باشند و حتما فردا هم به شهر خودشان برمیگردند.
توجهش به پسر جوانی که اختلاف سنی زیادی با بقیه هم بازی ها داشت جلب شد.
پسری لاغر و قد بلند و با چهره ای مثبت که پیراهن خط دار و دکمه دار با آستین کوتاه و شلوار تیره ی رسمی پوشیده بود
همان موقع که چشمش به او دوخته شده بود متوجه نگاه پسر به خودش شد... (ادامه دارد)