
15 آبان 1404
مینویسم تا یادم نره که زنده موندن همیشه شبیه نفس کشیدن نیس؛گاهی شبیه جنگیدن با هواس ،تا هروز به خودم افتخار کنم.
یه روز مثل بقیه روزا خرداد 403 ، صبح ، خونم مسموم الکل و سیگار وحشتناک تا دم صبح ،گیج گیج ، یه چیزی سرجاش نیست ، قلبم دیگه نمیکشه محکم مشت میزنه تو سینم ،انگار بعد از 12 سال امروز به این حالت ساز مخالف میزنه
میرم تو حالت نیمه هوشیار ،چی داره به داره به سرم میاد ؟ نکنه مردن این شکلیه؟ اگه از ترس بمیرم تو 29 سالگی چی؟
انگار به نفسام وزنه 20 کیلویی بستن ،انگار یه سنگ سنگین افتاده رو سینم ،نمی فهمم چی داره به سرم میاد؟
تو راه بیمارستانم دارم فکر میکنم نکنه سکته کردم ،نکنه فلج بشم، شاید وقت توبه کردنه ،مسیر طولانیه ، نکنه تو راه بمیرم
کل بدنم لمسه نمیتونم خودمو تکون بدم از گردن به پایین فلج شدم ،بدترین سناریو زندگی ؛ فلج کامل
اول رو ویلچر و بعدم تخت بیمارستان ،میترسم چشمامو ببندم نکنه واقعا بمیرم
دکتر میاد بالا سرم تو حالت نیمه هوشیار میشنوم میگه : پنیک کرده
پنیک!!!
من که خوبم،داشت بهم خوش میگذشت،نکنه مریضی جدی دارم الان نمیخواد بگه
میام تهران از سفر شمال ،بین زمین و آسمون که هیچی ، اصلا پاهام رو زمین نیست .
هیچی مثل قبل نیس ،قلبم درست نمیزنه ،هرروز زیر سِرُمم ،چم شده؟
چند هفته میگذره هرچی چکاپ و دکتر بوده رفتم، از آزمایش کلی بگیر تا اسکن و ام آرآی مغز ،مونده قلبم فقط
دکتر گفت دریچه قلبت مشکل داره بازم یه دکتر قلب دیگه میرم
اتمام حجت میکنه در حقم ، بهم میگه نسخه تو : یوگا،مدیتیشن
گفت اضطراب 30 سالگیه
جلو در بیمارستان ایستادم با یه عالمه مدارک پزشکی تو دستم وسط مرداد ماه،زل میزنم به آسمون انگار از بالا محکم خوردم رو زمین ، بازم حس نمیکنم چیزی .
هفته ها ترس ،بی خوابی، تنهایی و تنهایی، تهش اضطراب!
من چمه ؟ نمیفهمم چیزی ؛
از کجا باید شروع کنم ؟ چیکار باید بکنم ؟ چرا هیچکس هیچی نمیدونه ،چقد تنهام خدایا
چجوری مدیتیشن کنم ؟ چقدر سوال دارم ، نکنه تو برزخم ؟
احساس میکنم تو این چند ماه جهنم و برزخُ لمس کردم .
کی پاک میشم میرم تو بهشت؟
نکنه تنهایی و بیچارگی منو بکشه؟
کی انقدر ...شدم من ، اندوه رفته تو جونم ؛
یه روز یکی از بچه های باشگاه بهم گفت بشین چشماتو ببند و سعی کن به چیزی فکر نکنی
شهرزاد ناجی من شد اون روز
خدا بالاخره بهم نگاه کرد
با حسین اورا شروع کردم ،روزی چند بار دستم روی قلب، نفسامو میشمردم ،کوبش و بی قراریشو حس میکردم
آخ که چقدر عضو عجیبیه این قلب ❤
کارم شده بود هروز 6 صبح مدیتیشن کردن و پادکست گوش دادن .
یه روز ، واسه آخرین بار، سِرُم زدم ،واسه آخرین بار ،کوبش قلبم اذیتم کرد
انگار از توی سینم نوری شروع به پخش شدن کرد
آرومم کرد، به اندازه خواب یه بچه شیرین
دیگه نتونستم سیگار بکشم ، الکل دیگه همون روز اول تموم شد برام؛
دفتر جدیدی از زندگیم باز شد
هرروز نوشتم ،گریه کردم ،راه رفتم ،از همه فاصله گرفتم ، با خودم خلوت کردم
مهم ترین خودم شدم
کم کم درا باز شد ،تو آینه خودمو دیدم
سخت ترین بخش این مسیر دیدن خودم بود
من چه بلایی سر خودم آوردم؟
کم کم زخمایی که به خودم زده بودمو درمان کردم ،دست نوازش رو سر خودم کشیدم .
من خودمو ترک کرده بودم ، این خونه خالی بود
اون صدای کوبش قلبم، خودم بودم ، به خونه خودم در میزدم تا کسی متوجه بشه
من بیدار شدم ،
تولد 30 سالگیم مهر ماه بود
کم کم تو خونه جا افتادم خیلی با خودم غریبه بودم
دارم میبینم زخمایی که بقیه بهم زدن ،احساس شرم ،بد بودن
دارم میفهمم من بد نیستم
دارم میفهمم چقدر به خودم بی مهری کردم ،چقدر خودمو تنها گذاشتم
دست خودمو میگیرم ،محکم بقلش میکنم بهش میگم دیگه تنهات نمیزارم
من تو این مدت فهمیدم هرچقدرم دورت شلوغ باشه خودت که خودتو نداشته باشی بازم تنهایی.
ازون روزا 16 ماه میگذره ،دورم خالیه، خیلی، هیچکس نیست ،ولی تنها نیستم
من خودمو دارم .