ویرگول
ورودثبت نام
سیما صادق پرور
سیما صادق پرورsima_sadeghparvar@
سیما صادق پرور
سیما صادق پرور
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

ترس از زندگی نکردن

روز نمی دونم چندمه در شرف ... ، روز ششم خاموشی

روز ششم بی خبری ،روز ششم رفتن به  عصر حجر ، روز ششمی که رفتیم توی غار با آتیشای یخ زده از سرما میسوزیم

پُر که هیچی لبریز از اضطراب مزخرف بی خبری و پُر خبری

اخباری که قطره چکونی روی قلبامون با نوک تیز چاقو هر لحظه خط میندازه

بلا تکلیفی دیوانه کننده

هر دم پُر از امید به آینده بهتر ولی انگار وعده بهشتی میدن که قبلش باید تو جهنم انقدر بسوزی تا تطهیر بشی

خیلی سنگینه این روزا ،احوالمون شاید یکم شبیه دوازده روز جنگ باشه ولی این روزا صد به هیچ اون روزارو میزنه

پس ما کِی قراره زندگی کنیم؟

اگر زندگی همین روزای تلخ باشه پس تعریف زندگی برای مردمی کیلومتر ها اونوتر چجوری تعریف میشه؟

چجوریه که بهشت و جهنم تو زمان و یک دوره کنار همدیگه باشن؟

نکنه از درون مُرده باشیم؟نه این نمیتونه باشه ،این خود جهنمه

میگن همه چی با ضِدش تعریف میشه ، زندگی تو ایران مساوی میشه با چی؟

وای عُمرم داره میگذره هرروز اضطراب مرگ بخاطر زندگی نکردن داره بیشتر و بیشتر میشه

تا کجا قراره جلو بریم؟ آخرین حد تحمل زنج انسان کجاست؟

شاید ایران یه آزمایشگاه باشه

«مثلاً بیشترین حد از سختی و رنجی که انسان میتونه تحمل کنه چقدره»

ده سال اول که هیچ داریم میشناسیم اطرافمونو

ده سال دوم هم هیچ داریم آموزش می بینیم و به بلوغ میرسیم

ده سال سوم هم پوچ داریم تجربه میکنیم ،هی سرمون به  سنگ میخوره

پس ما کِی قراره زندگی کنیم؟

کِی قراره شکوفا بشیم و میوه بدیم؟

کِی بالاخره خودمون رو میشناسیم و اثری میزاریم؟

نکنه دیر بشه و هیچی نساخته باشیم؟

من از « هیچی نساختن» میترسم

من از مرگ میترسم

من از دیر شدن و پیر شدن وحشت دارم

من از نشدن ها واهمه دارم .

زندگیاضطراب مرگخاموشیترسمرگ
۲۹
۲۲
سیما صادق پرور
سیما صادق پرور
sima_sadeghparvar@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید