ویرگول
ورودثبت نام
سیما صادق پرور
سیما صادق پرورsima_sadeghparvar@
سیما صادق پرور
سیما صادق پرور
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

شفا دهنده توی آینه س

از تاریکی تا آغوشِ خودم

یادمه وقتی بچه بودم، نه سالم بود.
شب‌ها برای خوابیدن همیشه یه رسم عجیب داشتم: موهامو می‌آوردم روی گوشام، بقیه‌شو دور گردنم می‌پیچیدم. پتومو هم از همه طرف می‌کردم زیر بدنم، مثل یه کیسه‌خواب، مثل یه تابوت. اینجوری احساس امنیت می‌کردم.

همیشه از شب می‌ترسیدم. لحظه‌ی خواب برام شبیه عزا بود. بدترین لحظه‌های زندگیم اون وقتایی بود که نصف شب بیدار می‌شدم؛ باز کردن چشمام تو تاریکی برام عذاب بود. عرق می‌ریختم، گردنم می‌خارید، اما جرات نمی‌کردم از زیر پتو بیام بیرون.

از تابستون هم متنفر بودم. چون مدرسه تعطیل می‌شد، بیشتر روزا می‌خوابیدم و شب‌ها بیدار می‌موندم. بارها پیش میومد تا طلوع صبح صبر کنم و بعد تازه خوابم ببره. اون سال‌ها، پر بود از ترس و تنهایی.

شاید برای همینه که هنوزم وقتی تنها توی خونه می‌خوابم، دلم میلرزه.
ولی امروز… فرق کردم.

امروز با تمام وجودم حس کردم که کنار خودم هستم. دیگه مثل اون موقع‌ها تنها نیستم. امروز، منِ بزرگ‌تر، دستِ کودک درونمو گرفتم، بغلش کردم. بهش گفتم:
«من برای تو کافی‌ام. تو تنها نیستی. من آغوشم، من پناهتم. با من امنی.»

من دیگه نمی‌ذارم ترس، سال‌ها اون بچه‌ی نه‌ساله رو زندانی کنه.
من برای خودم قدرتمندم. من برای خودم کامل و آزادم.

دیگه قایم نمی‌شم. با قلبی باز، زیر نور آفتاب می‌ایستم. دستامو باز می‌کنم، باد لای موهام می‌پیچه، از ته دل می‌خندم. خورشید گرماش رو میریزه تو قلبم و تمام وجودمو روشن می‌کنه. امنیت درونم مثل یه جوونه ریشه می‌گیره، توی کل بدنم پخش می‌شه.

می‌دوم، می‌چرخم، زمینو با کف پام حس می‌کنم.
من زنده‌ام.
من متعلق به زمینم.
من جزیی از این جهانم.
و مهم‌تر از همه:
من، بالاخره، به خودم رسیده‌ام.

نجات دهندهخداامنیتتنهاییخودمراقبتی
۶
۰
سیما صادق پرور
سیما صادق پرور
sima_sadeghparvar@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید