خطاب به مادر درونم
تو لمسم نکردی مادر
بهم دست نزدی اونجوری که باید بقلم نکردی
لوسم نکردی لمسم نکردی به منم یاد ندادی
دلم میخواد بقلت کنم ولی انگار بلد نیستم انگار میترسم تفره بری یا مسخره کنی منو یا روتو کنی اونور و تعجب کنی
تو وقتی ساعت ها تنها موندم تو اتاق و در انتظار صدای پاهات بودم ازم دریغ کردی منو رها کردی
وقتی تو دوره بلوغ بودم و سینه هام داشت رشد میکرد با دایی مثلا شوخی میکردین باهام که باز بشم ولی من از خودم خجالت میکشیدم
وقتی تو احساس کثیف بودن پریود غلطان بودم نبودی باهام تنهام گذاشتی
وقتی از احساس شرم فقر تو مدرسه همیشه بابامو قایم میکردم کنارم نبودی کاش بقلم میکردی
کاش بقلت میکردم
من وقتی خونه مامان بزرگ دعوام میکردی و مدتها تو اتاق تو تنهایی گریه میکردم منتظر نگاه و صدای پای تو بودم بازم ولی همه میومدن جز تو
تویی که حتی وقتی از اتاق میومدم نگاهتو میدزدیدی ازم و بدتر نمک رو زخمم میزدی
تویی که تا بقیه وساطت نمیکردن باهام آشتی نمیکردی
هیچوقت باهام حرف نزدی همیشه احساس تنهایی داشتم
همیشه سعی میکردم همه چی تو خودم نگه دارم تا باری روی دوشت نباشم
توام گناهی نداشتی توام بلد نبودی ولی بهت حق نمیدم ازینجا به بعدم بگی بلد نیستم
تو هرروز پیرتر میشی و من بزرگ تر
تاکی مثل دو تیکه کنار هم میمونیم نمیدونم انگار ۳۱ سال کمه باید یکیمون کوتاه بیاد یکیمون یاد دیگری بده یکیمون بیدار بشه
میترسم میترسم دیر بشه میترسه از دستت بدم
در عین نبودن این وابستگی چیه نمیدونم
شاید باید رها کنم تا درک کنیم عشقمونو
شاید باید رها کنم تا درک کنیم آگاهیمونو
راستی مامان چجوری رها کنم؟
تو درمنی
چجوری خودمو از خودم خالی کنم ؟چجوری میتونم نباشم؟
چجوری میتونم خودمو ببینم چجوری میتونم خودمو نشون بدم؟ من هنوز تو اتاقم شاید منتظر صدای پای تو
امروز باید خودم برم درو باز کنم برم دنبال خودم
خودم باید خودمو بقل کنم و لمس کنم خودم با محبت خودمو تطهیر بدم
راستی چرا انقدر سخته
راهو نشونم بده مسیرو برام هموار کن
میدونم طولانی ترین مسیرا با اولین قدما آغاز میشن
من آمادم راهو نشونم بده بهم نیرو بده دعای خیرتو نور چشمام میکنم بهم انگیزه بده برام دست تکون بده تو تمام منی
تو درمنی
من توام