کنار مادربزرگ می نشینم به فنجان دمنوشی که جلویم گذاشته زل میزنم..این دمنوش از همان هاست که آدم می فهمد فقط با یک نوشیدنی معمولی طرف نیست؛چون مادربزرگ هیچوقت چیزهای معمولی درست نمیکند.توی این فنجان،انگارمادربزرگ در آن فقط یک مشت گل و گیاه نریخته،بلکه تمامِ حوصلهی سال هایِ دورش را دم کرده است.بعد هم کمی عشق چاشنی اش کرده،یک دل پر ازگرما و آخر سر هم آنقدر محبت درش حل کرده که حتی قبل از خوردنش،آرامشی نرم به آدم می دهد.
راستش را بخواهی حق اعتراض ندارم.میدانم که باید تا ته بخورم حتی اگر مزه اش باب میلم نباشد! آخر وقتی مادربزرگ می گوید «بخور»باید بخوری.
دستم را دورِ فنجان گرم حلقه میکنم. سردیِ دلم با گرمای آن می شکند. نگاهش میکنم،نا خودآگاه لبخند می زنم و زیر لب میگویم:بویش هم مثل خودش است انگار از دل یک عصر قدیمی آمده باشد:آرام....خانگی....آشنا....آرامشبخش
دستش را می گیرم.زبر است و پر از پینه. اما این زبری به جای اینکه اذیتم کند آرامش خاصی را درونم منتقل میکند از آن آرامش هایی که با هیچ حرف و نصیحتی نمی آید،جز با بودنِ او.انگار که گرمای وجودش آن زبری را برایم لطیف و نرم میکند.
مادربزرگ با همان لبخند همیشگی،با همان مهربانیِ بی سر و صدا به دست هایم خیره می شود و با صدایی که انگار از تهِ یک خاطره می آید،می گوید: «هنوز بویِ بچگی می دهند».
وقتی دستِ مهربانش را آرام روی سرم می کشد،نوازشِ دست هایش روی موهایم،چیزی نیست که بشود با کلمه توصیفش کرد.حس میکنم دنیا همانجا می ایستد انگار که هیچ صدایی،هیچ دغدغه ای،هیچ فکر و خیالی جرأت نزدیک شدن به این لحظه را ندارد.دلم میخواهد.دلم می خواهد دستش هیچوقت از روی سرم برداشته نشود.
و ته دلم یک حسرت قد میکشد:«کاش یه بار هم مامان اینطوری نوازشم می کرد...»
دست های مادربزرگ را می بوسم و برای آرامش هایی که بی منت به من می دهد تشکر میکنم.برای تمام روز هایی که فقط با یک نگاه،با یک فنجان دمنوش،با یک نوازش ساده دلم را سر جایش آورده.
دمنوشش را با یک نفس عمیق سر می کشم و طعمش را می بلعم.مادربزرگ می خندد،چرا که به خوبی میداند علاقه چندانی به طعمش ندارم و این کار را فقط از سر محبت و احترام انجام می دهم.
فنجان خالی را کنار می گذارم و با شیطنتی که فقط در حضور او از دلم بیرون می آید می پرسم: «مامان بزرگ چرا انقد تو فکری؟»
جوابی نمی دهد و با لبخندی معنا دار سر تکان می دهد.
چشم هایم را ریز میکنم با لحن بازیگوشی می گویم:«آخ آخ...باز با بابابزرگ قهری؟»
خندهای از سر شوق بر لبانش مینشیند و در حالی که از شوخیام لذت میبرد، پاسخ میدهد:«بابابزرگت هوسِ تجدیدِ فراش کرده بود،فرستادمش پیش خاله ات تا ببینه کسی پیدا میشه که تحملِ این پیرمرد رو داشته باشه یا نه!»
هر دو میخندیم.عشق بینشان دقیقا همین جاست؛نه در ادعا نه در حرف های بزرگ.بلکه در همین قهر های ساختگی،در همین شوخی های دوست داشتنی.در همین که هنوز هم بلدند یکدیگر را بخندانند،حتی وقتی دلشان از هم گرفته.
خنده هایم را جمع می کنم و روبه مادربزرگ میگویم:«خب شاید بد نباشه،شاید دلش تنوع میخواد»
ابرویی بالا می اندازد و با لبخندی معنا دار می گوید:«نکنه دلت میخواد باز برات دمنوش بیارم»
چیزی نمیگویم و محکم در آغوشش می گیرم.آن قدر محکم که انگار میخواهم تمام آرامش دنیا را یکجا از آغوشش بردارم و توی دلم نگه دارم و برای روز های بی پناهی ذخیره کنم.
همان جا،لابلایِ عطرِ بهشتیِ پیراهن قدیمیاش، فهمیدم که بعضی آغوش ها فقط محلِ تلاقیِ دو تن نیستند؛بلکه پناهگاهِ جان اند.
وقتِ رفتن رو به مامان بزرگ می گویم:«ممنون مامان بزرگ ممنون که همیشه بلدی دل آدمو قرص کنی»
با همان لبخند مهربانش دستم را میگیرد و در جواب می گوید:«تو اگه نیای پیش من،کی دمنوشای منو بخوره:)؟»
پ.ن ۱:خوشبختی گاهی نه توی اتفاقای بزرگه، نه توی چیزای عجیب…گاهی فقط توی یه فنجون دمنوشه، کنار یه مادربزرگ که بلده چطوری آدمو زندگی دار کنه.
پ.ن۲:این پست یه بار منتشر شد اما متوجه شدم که درهم ریخته و تکراری شدن،که باعث شد پاک کنم.این شد که امروز حوصله ما یاری کرد ویرایش کنه.


پ.ن۳:در هر فلکی مردمکی میبینم
هر مردمکش را فلکی میبینم
ای احول اگر یکی دو میبینی تو
برعکس تو من دو را یکی میبینم
مولانا.