وحشیه، وحشی
رام شدنی در کار نیست
وجودم را میبلعد
و در خود هضم میکند.
و من در باتلاقی از غم،
آهسته فرو میروم.
پویایی و حرکت را از من میگیرد
گیج و مبهوت به اطراف مینگرم،
مه غلیظ تلقینش متراکم میشود
و مانند مادهای غلیظ و سیال
به تمام وجودم میچسبد.
تصورم این بود که
توانایی این را دارد
که مرا در خود غرق کند
شاید تمام آنها
تصور پوچی بود
یا توهمی ناکارآمد
و فقط داشتم
بودن را
یاد میگرفتم
دیدم از دور میآید
آرام، برای شنیدن،
نشسته بودم
او هم قصد حمله نداشت
و برای گفتن،
پیش میآمد
کمی خودم را کنار کشیدم
گفتم: (بیا بشین اینجا، ببینم چی میگی؟)
فهمید و آرام در کنارم نشست.
خسته بودم
نگاهم تهی بود، ساکت و عمیق
با ذهنی که غرق در دریای اندیشه است.
هنوز هم وهمآلود و آزاردهنده بود.
یاد روزی افتادم که بهش گفتم:
بیا کشتی بگیریم؟؟
برق توی چشمهایش را دیدم ...
گفتم نزنی پر پرم کنی،
همینجوری الکی فقط اداش رو در بیاریم.
خندید، فهمیدم منظورمو گرفت،
گفتم چه عجب توی بی شرف خندیدی!
چند تا مشت نمایشی
به هر جا که دستم میرسید میزدم،
از شدت خنده و هیجان
از خود بیخود شده بودیم،
و دیگه واقعا خودمونم
نمیدونستیم چیکار داریم میکنیم،
کم کم ضربهها شدت گرفت
و وقتی بخودم اومدم
دیدم واقعا دارم میزنمش
و همزمان ضربههای محکمی میخوردم،
بعد یک سیلی محکم خابوند در گوشم،
یه برقی توی صورتم حس کردم،
دستمو گذاشتم زیر گوشم
و دهانم از تعجب باز مانده بود ...
باورم نمیشد بهم بربخوره،
ولی برخورد و کم کم اشکام سرازیر شد.
باز هم طاقت نیاوردم
باز هم فرار کردم.
حالا اما
حس میکنم خیلی خستهام.
برای اولین بار،
احساس نمیکنم که باید فرار کنم.
سرم را کمی چرخاندم
در حالیکه نگاهم هنوز روی
خط افق نارنجی رنگ بود
با آرامشی که از دل، یک طوفان طولانی مدت
بیرون آمده، گفتم:
دیشب با اینکه خواب بودم، دیدمت
بیستو سه بار بالای سرم رژه رفتی ...
اگه میخوای بمونی، بمون
ولی دیگه انتظار نداشته باش، برات بجنگم
من دیگه جنگجو نیستم.
پرسید:
این یعنی چی؟
_یعنی از این جنگ بیهوده با تو خسته شدم
من تصمیم میگیرم
که الان زمان،
زمان شنیدن است.
اصلا بگو
من دارم با چی میجنگم؟
با تو؟
یا با اون چیزی که تو به من نشون میدی؟
از حرفم جا خورد و متعجب گفت:
_میخوای بشنوی؟
واقعاً آمادهای؟
یا فقط میخوای با این خیال،
خودت را آرام کنی
که بالاخره با من صلح کردی؟
بعد از سکوت بینهایتم،
بالاخره جواب داد:
با
اون بخشی از بازتاب خودت
که نمیخواد
توی چارچوبهای این دنیا زنده بمونه.
زیر لب گفتم:
شاید حق با توئه
شاید من بدون دشمن،
فقط یه آدم گمشدهام.
ولی این به این معنی نیست
که از بودنت لذت میبرم
_کسی نگفت لذت ببر.
فقط گفتم…
من رو ببین
و بپذیر.
فهمیدم اون نمیخواد منو بکشه
فقط میخواد دیده بشه
نگاهم مستقیم و بی پرده بود.
انگار برای اولین بار در تمام این سالها
وزن خودش را حس میکرد.
پرسیدم: حقیقت چیه؟
گفت:حقیقت اینه که تو بدون من،
اصلاً نمیدونستی
چطور باید حرکت کنی.
من همون ترسی هستم
که باعث شد تعلیم ببینی.
من همون خشم نیمهشبی هستم
که تو رو به یک جنگجو تبدیل کرد.
اگه من نباشم، تو دقیقاً کی هستی؟
یه رهگذر بیهدف که فقط منظره نگاه میکنه؟
هر دو زیر نور بی طرف غروب نشسته بودیم
باز هم ساکت بودم و حرفی برای گفتن نداشتم
دوباره گفت:
تو بارها منو کشتی،
سر بریدی، سوزوندی… و چی گیرت اومد؟
دوباره برگشتی سر جای اولت.
تلاشت بیهوده بود.
حالا که اسلحه رو زمین گذاشتی،
بالاخره داری منظره رو میبینی. نه؟
به صدای موجها
که آرام به ساحل میخوردند
گوش میدادم.
پرسیدم:
پس میگی، راه حل، فرار نیست؟ نه؟
پاسخ داد:
راه فرار وجود نداره.
فقط راه بودن هست.
و تو تازه الان،
داری شروع میکنی به بودن
گفتم: درسته حق با توئه، همیشه فکر میکردم، اگه باهات نجنگم، دیگه خودم نیستم، ولی حالا که همهی حرفاتو شنیدم، میبینم که هویتم تکون نخورد، و من هنوز خودمم.
دیدم چیزی برای گفتن ندارد و آرام آرام محو میشود.
پرسیدم: بازم میای دیگه؟
با خنده گفت: حتما، شک نکن! و ناپدید شد.
در آن غروب پر از دانش
دیگر سایهای در کار نبود. تا حواسم را با مبارزه پرت کند
یا بتواند فریبم دهد و درک مرا از نور، رنگ و زیبایی
دستکاری کند.
نور بود، سکوت بود، و آرامش و زیبایی
و من رنگ خورشید را همانگونه که باید، میدیدم