ویرگول
ورودثبت نام
Solid snake
Solid snakeنه نویسندم، نه بلدم درست بنویسم. هرچی ام می نویسم دروغه.
Solid snake
Solid snake
خواندن ۴ دقیقه·۵ سال پیش

ایوب

من صبح رسیده بودم اهواز و خودم یه مقداری شهر رو چرخیده بودم. شب ساعت ۸ ۹ نشسته بودم توی خونه که یکی از دوستای آبادانیم زنگ زد گفت من دارم میام اهواز، یکی دو ساعتی کار دارم. بعدش زنگ می زنم بهت که بیام ببینمت. منم داشتم با خودم فکر می کردم که خب ساعت ۱۲ شب کجا می تونیم بریم، ولی گفتم باشه، رسیدی بهم زنگ بزن. هنوز روز اول بود و من خیلی به مدل زندگی کردن آدما توی اهواز آشنا نبودم. ساعت شد ۱۲:۳۰ ، دوستم زنگ زد که کجایی؟ آدرس دادم بهش که وسط بازار بود. لازم به ذکره که بر خلاف چیزی که عموم جامعه فکر می کنن زمستون‌های اهواز هم مقادیری سرده و بدون سوییشرت و اینا نمی شه رفت بیرون. لباسامو پوشیدم و منتظر بودم تا برسه. رسید سوار ماشین شدم، شروع کردیم به احوال‌پرسی و صحبت کردن از وضعیت زندگیامون. همینطوری که داشتیم می رفتیم ازش پرسیدم خب حالا این موقع شب کجا رو داریم بریم؟ خندید و گفت واقعا معلومه اصلا تو شهرای جنوبی نبودی تا حالا. وارد یه خیابون شدیم، ساعت ۱۲:۳۰ شب کیپ تا کیپ ترافیک بود. آدما تو مغازه‌ها می چرخیدن، کباب می خوردن، بستنی می خریدن و ... برای من که همیشه ادم شب زنده داری بودم، دیدن این حجم از زندگی شبانه واقعا هیجان انگیز بود و داشتم لذت می بردم.

توی همین حالت برانداز کردن خیابون و آدما و زندگی شبانه بودم که از یه چراغ قرمز رد شدیم و بعدش وایسادیم. دوستم سرش رو از ماشین برده بود بیرون و داشت دنبال یه چیزی می گشت. یهو داد زد: بدو بیا، بیا بریم یه دوری بزنیم.

من همینطوری گیج و ویج بودم که ینی کی رو می خواد سوار کنه، دوستش رو دیده یا چی؟ در پشت سر من باز شد و یه نفر سوار شد، با لهجه غلیظ عربی سلام و علیک کرد باهامون. دوستم رو کرد به من و توضیح داد که ایشون ایوبه، ایوب از دوستای قدیمی و من و بابامه. برگشتم سمت عقب که باهاش دست بدم و سلام علیک جدی بکنم، دستم دراز کرده بودم و دست دادیم باهم. تازه متوجه شدم که ایوب یکی از بچه‌های کاریه که سر چهارراه‌های اهواز شیشه ماشین پاک می کنه. شروع کردیم با ایوب صحبت کردن، از زندگی و کارش پرسیدم. فهمیدم که ایوب مدرسه می ره، عاشق فوتباله. یعنی به صورت حرفه‌ای با تیم مدرسه و یه باشگاه دیگه داره بازی می کنه. ایوب پدر و مادرش فوت کرده بودن، با برادرش زندگی می کرد و واسم تعریف کرد که برادرش خیلی موافق این نیست که فوتبال رو ادامه بده.

توی همین صحبتا با ایوب بودم که دوستم رو کرد به ایوب و ازش پرسید که موزیک بذارم؟ ایوبم با یه خنده یه چیزی به عربی گفت که نفهمیدم. منم با لبخند داشتم دوستم رو نگاه کردم که یعنی یه توضیحی واسه منم بده ببینم چی شد، با نگاه متعجب من گفت که ایوب می گه خجالت می کشم، ازم چیزی نخواه. من متوجه مکالمشون نشدم و چون گوشی من به ضبط ماشین وصل بود، دوستم اشاره کرد که گوشیت بده بهش. گوشیم رو دادم به ایوب، عجیب بود که گوشی ساده داشت، اما خیلی ساده و راحت با گوشی من کار کرد. سرچ کرد و یه موزیک از محسن چاووشی به اسم همخواب گذاشت. دوستم و ایوب داشتن به عربی یه چیزایی بهم می گفتن، از لحن صحبت کردنشون به نظرم اومد که از ایوب یه چیزی می خواد که ایوب داره مقاومت می کنه.

یهو ایوب، با یه صدای شیش دونگ شروع کرد به خوندن، حتی همین الان که دارم راجبش می‌نویسم موهای تنم سیخ شد. ایوب با صدایی که باورم نمی شد از حنجره‌اش در بیاد داشت با محسن چاووشی‌ای که من دیگه صداش رو نمی شنیدم می خوند. آهنگ رو خوند، تموم شد و من هنوز تو شوک بودم، ناباورانه داشتم نگاهش می کردم. پسری که یه شیشه‌پاک کن دستش بود و داشت به پهنای صورت می خندید. کی باور می کرد همچین صدایی سر چهارراهای اهواز داره از بین می ره؟

برام تعریف کرد که از بچگی که مامانش تو خونه موقع کار کردن شعرای عامیانه عربی میخونده، از خوندن لذت می برده، کم کم آدما بهش گفتن که چقد صداش خوبه و الان گاهی واسه دوستا و آشناها واسه دل خودش می خونه. ازش پرسیدم ایوب؟ کی بیشتر از همه خوندن بهت لذت می ده؟ گفت وقتایی که دل تنگ مامانم می شم، شروع می کنم واسه خودم چیزایی که از بچگی تو ذهنم مونده رو می خونم. اینجا دیگه بغض کرده بودم، دیگه نمی تونستم حرف بزنم، دوستم که متوجه وضعیت من شده بود، از ایوب خواست یه چیزی که خودش خیلی دوست داره واسمون بخونه، نمی دونم چی خوند، بعدا که از پرسیدم فهمیدم یه لالایی قدیمی عربی بوده. من دیگه فقط روبه‌رو رو نگاه می کردم و آروم داشتم اشک می ریختم، واسه ایوب، واسه مادرش، واسه خودم، واسه استعدادی که داره نابود می شه.

تموم که شد خوندنش رفتیم واسش غذا گرفتیم چون گفت غذا نخوردم، خونه غذا نداشتن اما به قول دوستم آبروداری کرد و گفت دیگه داداشم اینا می خوابن نمی خوام بیدارشون کنم. دوستم رفت واسش غذا بگیره، من و ایوب تو ماشین بودیم، ازش پرسیدم ایوب؟ ارزوت چیه؟‌

گفت بتونم برم عرب آیدل، بخونم و آدما بشنونش. گفتم یعنی معروف بشی؟ گفت نه، معروف اونطوری دوست ندارم بشم، دلم می خواد آدما لالایی مامانم رو بشنون.

از اون روزها چند سالی می گذره، شبی نیست که من قبل خواب به ایوب فکر نکنم، من یه بار دیگه‌ام رفتم اهواز و باز هم ایوب رو دیدم.

کاش می شد باز هم ببینمش. الان دیگه باید بزرگ شده باشه.

اهوازخاطرهصدامسافرتروایتگرباش
۵
۰
Solid snake
Solid snake
نه نویسندم، نه بلدم درست بنویسم. هرچی ام می نویسم دروغه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید