ویرگول
ورودثبت نام
سمیه جهانگیری زرکانی
سمیه جهانگیری زرکانیداستان‌نویس
سمیه جهانگیری زرکانی
سمیه جهانگیری زرکانی
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

داستان پیمان پنجه‌ها

پنجه‌های سرما را در بغل گوشم احساس می‌کنم؛ صورتم را زخم می‌کند. باد در گوشم زوزه می‌کشد. نفسم حبس شده، انگشتانم در حال سِر شدن است. سرما در مغز استخوان‌هایم نفوذ کرده و درونش را می‌سوزاند. بازدم، نفس گرمم در شال گردن مانده و دهانم را گرم می‌کند. صدای جان دادن سنگ ریزه‌ها را می‌شنوم که چطور از صخره سقوط می‌کنند.

داستان پیمان پنجه‌ها
داستان پیمان پنجه‌ها

به خاطر می‌آورم، مردم دورش جمع می‌شدند و از مبارزه‌ش با گرگ که شکستش داده بود، داستان سرایی می‌کرد. به دندان طلا شهره بود. مدعی بود با دندان‌هایش گردن گرگ را دریده و او را کشته است.

هیچکس هرگز آن مبارزه را ندیده بود. به گفته ی خودش از فرط گرسنگی در کوهستان مجبور به خوردن جنازه‌ی گرگ شده بود.برای همین اثری از گرگ باقی نمانده بود. اما جای دندان های گرگ روی صورتش، کنده شدن پوستش، مهر تاییدی بر حرف‌هایش بود.

او در بین اهالی ابهت و احترام خاصی داشت، خود نیز ستایشش می کردم، حرفش را سر چشم می گذاشتیم.

زمستان با آمدنش دهکده را سپید پوش کرده بود. شب های طولانی و سکوت دست به دست هم داده بودند تا تاکستان به آرامی به خواب فرو برود.

هم سن و سالانم اکثرا به شهرهای دیگر برای تحصیل یا کار رفتند و با تشکیل زندگی ماندگار شدند. اما من حتی با شنیدن اینکه اینجا پیشرفتی وجود ندارد باز هم رغبتی برای رفتن پیدا نکرده بودم و در کنار خانواده به کار در تاکستان و دامداری مشغول بودم.

هوا گرگ و میش بود. طبق عادت همیشه قبل از روشنی هوا، بیدار بودم. پدر و مادر در تاریکی اتاق با چراغ کم سویی که روشن کرده بودند، چای می‌خوردند. آن‌ها آرام گپ میزدند، نمی‌خواستند وارد حریم خصوصی شب شوند.

به انبار رفته بودم تا میان ابزارآلاتم، ابزار مناسب را برای کار آن روزم آماده کنم. انبار در تاریکی غوطه ور بود. انبار کمی به نظرم نامرتب آمده بود. مشغول جاله جا کردن وسایل شده بودم که صدای فریاد مردانه‌ای که با سوز آمیخته و از ته جانش ساتر می‌شد به گوشم رسیده بود. روح از جانم پر گشوده بود. مشوش به بیرون انبار دویده و پدر و مادرم هم به بیرون آمده بودند. به جستجوی صدا چشم می چرخاندیم. صدا در سکوت کوهستان گم شد.

چراغ هایی دانه دانه از هر سو، جان گرفت و در یک مسیر امتداد یافت تا اینکه به هم پیوستند، به خانه‌ی ما رسیدند. اهالی از سر نگرانی می‌خواستند به کوهستان رفته منبع صدا را بیابند. با اهالی به جستجو در کوهستان پرداختیم اما پس از چند ساعت تلاش ناموفق، ناامید شده و به خانه بازگشتیم. گمان کردیم شاید موضوع چیز دیگریست و حادثه ایی در جریان نبوده. اما صدا انقدر پر آه و گداز بود که تا گذشت چند روز، حال خوشی نداشتم؛ نمی‌توانستم از فکرش خلاص شوم.

حوالی عصر، مشغول انجام کارهایم شده بودم. زمانی که کار می کردم، حواسم کاملا معطوف به کار بود؛ ذهنم جای دیگری نمی‌رفت. تا اینکه یکی از اهالی مشوش به خانه‌مان آمد، ته دلم خاله شد، پس از آنکه نفسی گرفت، گفت:« اهالی ده بالا ناپدید شدند.» حرفش عجیب و غیر ممکن بود؛ همچین چیزی سابقه نداشت. او توضیح داد مدتیست تمام راه‌های ارتباطی‌مان قطع شده و نتوانسته خبری ازشان بیابد.

اینجا اینقدر کوچک است که ده های اطراف همه همدیگر را می شناسند. پس اگر مشکلی پیش می‌آمد از یکدیگر کمک می‌گرفتند. چه در خوشی یا نا‌خوشی، یار یکدیگر بودیم. با اهالی دهکده صحبت کردیم؛ قرار بر این شده بود به ده بالا برویم.

با حجم برفی که آمده بود مسیر را ناهموار و سنگلاخی کرده بود؛ راه ماشین در تمام حوالی بسته شده بود. پیاده رفتنش چندین ساعت طول می کشید پس ترجیح دادیم از مسیری نزدیک‌تر برویم. عبور از کوه را انتخاب کردیم که زمان نصف شود.

هوا تاریک شده بود. نگران بودیم. نمی‌توانستیم بیشتر از این صبر کنیم. به مسیر کاملا واقف بودیم و حرکت در شب برایمان سخت نبود. محیط در سکوت رعب آوری فرو رفته بود. آشوب درونمان اجازه‌ی گفتن کلامی نمی‌داد.

خوف و تاریکی بر کوهستان چیره بود. بلد راه بودیم و گذر از آنجا برایمان دشوار نبود. با سپیده زدن هوا، ده از دور دست ها رخ نشان داد. عجیب بود... هیچ چیز شباهتی به گذشته نداشت... یک چیز کم بود! جلو تر رفتیم، فهمیدم در ده زندگی جریان ندارد. دیگر طاقت نداشتم. گام هایم را تند تر کردم، که ریگی زیر پایم لغزید و کم مانده بود از راه باریکه‌ایی که عبور می‌کردیم به پایین دره سقوط کنم. همراهان با عجله من را نگه داشتند، نگرانی از درون من را می‌بلعید.

به ده رسیدیم اما ده در سکوت فرو رفته بود و تمام ده را با عجله گشتیم اما هیچ اثری از اهالی نبود، شور و اشتیاق اهالی در گذشته وقتی به آنجا می رفتیم را به یاد می‌آوردم که چطور به استقبال‌مان می‌آمدند و مهمان را سر چشم می گذاشتند.

وضع بدی بود. نفسم بند آمده بود. بغض گلویم را می‌فشرد، خود را کنترل کرده و بغض را پس زدم. در چهره‌ی افراد همراه‌مان، غم بی‌داد می‌کرد.

دهیار ده‌مان که مردی مسن اما قوی هیکل با سبیل های سفید پر پشت، دستمال به کمر بسته بود و از هر جوانی سر پا تر بود گفت:«خطر در کمینه... باید زودتر برگردیم معلوم نیست چه اتفاقی براشون افتاده! ممکنه اون بلا سر ما هم بیاد.»

نباید ریسک می‌کردیم. همه افراد با دهیار هم نظر بودند و با گفتن:« بجنبید...» از سوی او، با شتاب در مسیر بازگشت قرار گرفتیم.

در راه بازگشت، باد سرگردان غافلگیرمان کرده بود؛ با شیطنت به هر سو می‌وزید و به سمت‌مان هجوم آورده بود. دانه های برف دانه دانه روی زمین می‌نشستند، باریدن برف شدت گرفته بود با باد همراه شده بود. طوفان اجازه ی ادامه ی مسیر را به ما نمیداد. در آن حوالی غاری بود که به آن جا رفتیم. دهنه ی غار آن قدری بزرگ است که داخل را روشن کرده بود.

با وارد شدن به داخل غار بوی تعفنی در مشام‌مان پیچیده بود؛ آنقدر که تحمل کردنش برایمان دشوار بود. شال گردنم را جلوی دهانم محکم کرده بودم؛ تا بو کمتر آزارم دهد. چاره ایی نداشتیم باید قدری آن‌جا طاقت می‌آوردیم. یکی از اهالی با گفتن:«قدری خستگی در کنیم.» به سمت دیواره‌ی غار رفت تا بنشیند.

من نگاهم به بیرون دوخته بودم و منتظر بودم طوفان تمام شود و زودتر به دهکده باز گردیم. که با شنیدن فریاد مرد، هول کردم و به سمتش دویدم دورش جمع شدیم و اطرافش را نگاه می‌کردیم تا عامل وحشتش را بیابیم...

مرد در روی زمین نشسته بود و با چهره ای مشوش به دیواره ها اشاره کرد، به دیوار غار نزدیک شدیم، خم شدیم، سرمان را به محلی که اشاره کرده بود؛ نزدیک کردیم و با دیدن لکه های خون، دستم را روی خون کشیده و لمسش کردم و به اهالی نشان دادم. خون تازه بود، چشم هایمان به سوی انتهای غار یعنی جایی که غار تنگ می شد دوختیم و نمیدانستیم موضوع از چه چیزی قرار است...

⭕️سلام دوستان عزیزم

امیدوارم منتظر ادامه‌ش باشید و نظراتتون رو باهامون به اشتراک بذارید.

ددوختیم و نمی دانستیم موضوع از چه چیزی قرار است...

حریم خصوصیداستان سراییپدر مادرداستان
۰
۰
سمیه جهانگیری زرکانی
سمیه جهانگیری زرکانی
داستان‌نویس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید