سمیه جهانگیری زرکانی·۶ روز پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت پنجم«یه روز چند نفر اومدن لب مرز. غریب بودن؛ از اهالی اون ور نبودن. بالاخره خبره کار بودم، میتونستم تشخیص بدم کی خودی و کی ناشناس. عموزاده هم…
سمیه جهانگیری زرکانی·۱۳ روز پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت چهارمگوسفندان دریده شده بودند. هر تکهشان در سویی افتاده بود. به جز صدای گوسفندان که حامل وحشت بود؛ دیگر صدایی شنیده نمیشد. خون همه جای آغل پاش…
سمیه جهانگیری زرکانی·۲۵ روز پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت سومکودکان غذا روی کف دستشان گذاشته و به سوی آسمان دراز کرده بودند. کلاغها به دورشان میچرخیدند و غذا را میقاپیدند... آنها توانسته بودند به…
سمیه جهانگیری زرکانی·۱ ماه پیشداستان پیمان پنجه ها_پارت دومیکی از اهالی جوان و تنومند، به نام فاضل، داوطلب شد؛ به داخل باریکه برود و ما را از موضوع مطلع کند. همه ی چشم ها به او دوخته شده بود. باد لا…
سمیه جهانگیری زرکانی·۲ ماه پیشداستان پیمان پنجههاپنجههای سرما را در بغل گوشم احساس میکنم؛ صورتم را زخم میکند. باد در گوشم زوزه میکشد. نفسم حبس شده، انگشتانم در حال سِر شدن است. سرما در…