تو عاشق جنگلی ، پاهایت را میگذاری ابتدای جنگل ، همانجایی که کم کم درخت ها شروع میشوند و دستانشان را باز کرده اند و میخواهند بغلت کنند ، میخواهند دست رنج تمام سال های زندگیشان را به ریه هایت هدیه بدهند دقیقا همانجا دستانت را میبری سمت بندهای کوله پشتی ات و یک لبخند مملو از نصف قاشق غذاخوری خوری هیجان ، یک قاشق شادی بی دلیل و به مقدار لازم اضطراب برای مواجه شدن با چیزهایی که در هشت سالگی قبل خواب در اتاق تاریکت وقتی برای اولین بار قرار بود تنها بخوابی و مثل قهرمان کارتون موردعلاقه ات شجاع باشی ، قلبت را پر میکند ...
نفس عمیق ...
در همین لحظه یک قدم جلوتر رفتی و حالا مطمئنی به کف پاهایت چند تیکه علف تیره رنگ له شده توی گل ، چسبیده است . علف هایی که خودشان قطعا داستان هایی دارند که یک روز باید به آن ها گوش بدهیم.به هر حال پذیرفتی که آن ها همسفرتند ...
نفس عمیق ...
صدای خرناسه بود ؟ به تو حمله می کند یا نه ؟ برمیگردی ؟ یا تند تر قدم برمیداری ؟ دقیقا اینجاست که صدای بال مگس سمج از اول مسیر را میشنوی ، علف های کثیف زیر پاهایت گوشه های جمجه ات را سوهان میکشند طوری که انگار قرار است این جمجه در مهمانی مجلل انجمن جمجمه ها امشب از صیقلی بودنش برق بزند.رطوبت جنگل باعث میشود خیسی عرق را مثل سطل آبی احساس کنی ...
اما من چه میبینم ؟ پسری جوان در جنگل که دارد از آن لذت میبرد!
