
باید قبول کنم سخت است پاسخ دادن به این سوال. می دانم که پاسخ ام کاملا بستگی به شرایط فعلی ام دارد :
اینکه الان خوشحالم یا ناراحت افسرده ام یا شاد اخرین متنی که خوانده ام چه بوده است؟اخرین کسی که دیده ام چه کسی بوده است؟چه لباسی پوشیده ام و.........همه و در این مقدمه مانند تاثیر دارد. برای همین بهترین راه برای شناسایی من _ درست مانند هر شناسایی سیستم دیگری _ مشاهده در طول زمان است . اما با این حال این نیز کافی نیست.من _ به عنوان یک سیستم دینا میکی _ انقدر متغییر هستم که هیچ وقت نتواتید مرا به طور دقیق بشناسید:
هترین مدعای ام اینکه من نیز خود را نمی شناسم.
خودمان را چگونه براي خودمان توصيف مي كنيم تا بتوانيم از آن چه ناخودآگاه در وجودمان مي گذرد آگاه شويم . اغلب ما از باورهايي كه در مورد هويت خود داريم آگاه نيستيم ، حقيقت اين است كه رفتار ما كاملا تحت تاثير باورهايمان قرار دارد .
براي مثال باورهايي كه در مورد يك شخص يا يكي از دوستان خود داريم ، تعيين كننده نحوه برخورد ما با او خواهد بود و باوري كه در مورد غذايي ويژه داريم مشخص خواهد كرد كه آيا آن غذا را خواهيم خورد يا نه . همچنين باورهايي كه به طور كلي در مورد مردم داريم ، بر همه ابعاد روابط ما با ديگران تاثير خواهد گذاشت.
باورهايي كه در مورد خود داريم نيرومند ترين باورها در ميان ديگر باورهاي ماست و منظور فقط
باورهايي كه در مورد توانايي هايمان داريم نيست ،
بلكه باورهايي است كه در مورد كيستي يا هويت خود داريم . زيرا شكل رفتار ما را نه توانايي هاي ما بلكه هويت ما رقم مي زند .
بگذاريد براي اين كه معناي هويت روشن شود قصه اي برايتان تعريف كنم . اين قصه آموزنده
داستان قورباغه و عقرب نام دارد ..
روزي روزگاري عقربي مي خواست از رودخانه اي عبور كند تا به ديدار خانواده اش در آن سوي
رودخانه برود . وقتي عقرب دور و برش را خوب نگاه كرد
قورباغه اي را ديد و فكري به ذهنش رسيد . قورباغه را صدا زد و گفت : سلام آقاي قورباغه ،
من عقرب هستم و مي خواهم از رودخانه بگذرم تا به
ديدار خانواده ام بروم . لطف مي كني مرا پشت خود سوار كني و به آن سوي رودخانه ببري ؟
اين تنها راه عبور من از رودخانه است .قورباغه نگاهي به عقرب انداخت و گفت : شرمنده ام
نمي توانم چنين كاري بكنم عقرب پرسيد : آخر چرا ؟
قورباغه پاسخ داد : براي اين كه تو عقرب هستي و عقرب ها قورباغه ها را نيش مي زنند .
هنوز نيمي از راه را طي نكرده ايم كه مرا نيش خواهي زد
و مرا در آب غرق خواهي كرد .
عقرب نگاهي به قورباغه انداخت و گفت : اما آقاي قورباغه ، تو با آن مغز كوچكت فكر نمي
كني كه اگر من در بين راه تو را نيش بزنم ، خودم به
همراه تو در آب غرق خواهم شد ؟ بنابراين من هرگز چنين كاري نخواهم كرد .
قورباغه كه كمي گيج شده بود ناچار پاسخ داد : بسيار خوب ، بيا پشت من سوار شو . آنگاه
درون آب شيرجه زد و شروع به شنا كردن به آن سوي رودخانه كرد .
لازم به گفتن نيست كه هنوز نيمي از راه طي نشده بود كه عقرب قورباغه را نيش زد .
قورباغه كه از اين كار عقرب شگفت زده شده بود ، در حالي
كه در آب غوطه مي خورد به سوي عقرب بازگشت و گفت : اصلا نمي توانم باور كنم چرا اين
كار را كردي ؟ تو كه مي دانستي با مرگ من خودت نيز از
بين خواهي رفت .
عقرب پاسخ داد : براي اين كه من عقرب هستم و ما عقرب ها قورباغه ها را نيش مي زنيم !
به قول شاعر : نيش عقرب نه از سر كين است ، اقتضاي طبيعتش اين است .
اين قصه بيانگر يكي از تاثير گذار ترين نيروها بر شخصيت انسان است . يكي از قوي ترين
نيازهاي شخصيتي ما اين است كه همواره بايد اطمينان پيدا كنيم ، رفتار ما با هويتي كه از
خود ساخته ايم سازگار است .
باورهاي ما در مورد كيستي و هويت ما ، چارچوب هايي را مي آفرينند كه زندگي مان را در
محدوده آن سپري مي كنيم . پس بايد مراقب باورهاي خود
باشيم ، باورهايي كه از خودمان داريم تعيين مي كنند دست به چه كارهايي بزنيم و از چه
كارهايي پرهيز كنيم و باورهايمان ما را در مسيري خاص قرار مي دهند .
هيچ چيز لذت بخش تر از آن نيست كه انسان روند رشد خود را طي يك برنامه منظم ببيند و
شاهد شكوفايي جوانه هاي اعتماد به نفس و خوش بيني خود باشد و به راستي هيچ چيز لذت بخش تر از آن نيست كه دريابيد در مسير موفقيت و سعادت خويش گام بر مي داريد .
دوباره از ابتدا : من کیستم ؟
هر انتخابی باعث تغییر در مسیر زندگی می شود و ممکن است مسیر زندگی فرد را به طور
کامل دگرگون کند اما این بدان معنا نیست که تنها یک انتخاب برتر و بهینه در هر لحظه وجود
دارد . بس است ! حرف های دقیق تر بماند برای جای خودش !
علاقه مندی های ام ؟ خوب ! بهتر است این طوری بگویم :
مساله ی من شناخت است ! می خواهم بیشتر بدانم اگاهی عمیق و جامعه ای داشته
باشم و بمیرم ! همین ! بد گفتم ........ من می خواهم بفهمم انسان در این دنیا دقیقا چه
می خواهد بکند ..............خیلی بهتر شد !
از بالا به پایین :
_ چرا جهانی وجود دارد که انسان در ان هستی یافته باشد ؟
_ انسان قرار است در این جهان چه بکند ؟
_ انسان چگونه جهانش را می شناسد ؟
و......و.......وخلاصه از این قبیل .
در طول زمان بین این سوال ها سیر کرده ام :
بعضی وقت ها ریزه کاری ها برایم مهم بوده اند و گاهی نیز کلیت های فرا جهانی .
این ها خیلی شبیه فلسفه هستند ؟ بله !بخشی از این ها در یک تقسیم بندی سر دستی
فلسفه محسوب می شود و البته ترکیب هایش با جامعه شناسی و رو انشناسی و کلا
علوم انسانی .
پس بخشی از علاقه مندی من مشخص شد :
من به علوم انسانی وبه طور خاص به فلسفه علاقه دارم . اما این توصیف یک عیب بزرگ دارد
و ان این که فقط بخشی از ماجرا را مشخص می کند .
بخش دیگر این گونه است :
من بر ان ام که این ها را تا حد ممکن به علوم تجربی نز دیک کنم . یکی از خنده دار ترین کار
های ممکن برای انسان توضیح دادن فرا طبیعی پدیده های طبیعی است ! شناخت نحوه ی
شناخت انسان از محیط اطرافش بدون توجه به داده های زیست شناختی مضحک است .
پس من سعی میکنم این شناخت ام راتا حد ممکن به علوم تجربی وبه عبارت بهتر با مدل
های ریاضی قابل بیان کنم .
بدیهی است که من صاحب فرمول طبیعت نیستم ولی سعی کرده ام خود را تا حد ممکن
طوری حرکت دهم که به این هدف ام نزدیک تر شوم . با این حال این بدان معنا نیست که من
موجودی خشک وبی احساس ام حتی یک جور هایی هم بر عکس !
قبل از ادامه خوب است که خیلی سریع بگویم که از ادبیات وبه طور خاص از داستان خوشم
می اید .
شعر زیادی نمی خوانم و عقایدم در مورد شعر نوگر است .
نکته ی مهم دیگر هم این است که من به نوشتن عشق می ورزم . عشق می ورزم چون بسیار دوست اش دارم .