ویرگول
ورودثبت نام
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )کمی ( نویسنده، شاعر، ایده پرداز، منتقد)
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )
خواندن ۶ دقیقه·۳ روز پیش

دیگری - قسمت چهارم

پیش از هر صحبتی تا یادم نرفته میخوام مرتضی رو بهتون معرفی کنم، اون یکی از دوستای قدیمی منه و از زمان مدرسه با هم در ارتباطیم . بارها شده به خاطر شرایط کاری ، بُعد مسافت یا مسائل مختلف از هم فاصله داشتیم ولی دست آخر باز هم رابطمون رو حفظ کردیم. آدم خوش قلب و با مرامیه. از اونجایی که همیشه درباره ماورا ، دنیای خواب و یا مسائل پیرامونش مطالعه و بحث میکنه، سر پیش آمدهایی که من رو گرفتار کرد تا جایی که از دستش برمی اومد بهم کمک کرد. بین دوستهایی که دارم هم یه جورایی از همه بیشتر با مرتضی در ارتباطم.

اون روز بعد از این که از مرتضی جدا شدم راه افتادم و رفتم سمت خونه. کمی که گذشت حسی بهم دست داد که تا قبل از اون پیش نیومده بود . نسبت به محلمون ، مغازه ها ، دیدن آدم های آشنا ، انگار نسبت به همه چیز حسم داشت تغییر میکرد. یه حس غریبی من رو در بر گرفته بود. مثل آدمی شده بودم که توی یه جو مه آلود قدم برمیداره . هر چی جلوتر میرفتم انگار همه چیز برام نا آشنا به نظر می رسید. رفتم داخل پیاده رو، مسیری رو می رفتم که بارها ازش رد شده بودم ولی مغازه ها و کارکنان داخلشون یا اهالی برام آشنا به نظر نمی اومدن. فکر میکردم جایی هستم که برای اولین باره دارم ازش رد میشم. خدایا ! این چه حسی بود ؟ سعی میکردم خودم رو جمع و جور کنم و به راهم ادامه بدم. با مکافات خودم رو به خونه رسوندم. باز دوباره همون حالت قبلی اومد سراغم . سرم سنگین شد ، به سختی کلید رو انداختم به در و وارد خونه شدم. فقط یادمه رفتم توی خونه و بعد از اون دیگه از آخرین لحظات چیزی یادم نمیاد و فقط می دونم خوابم برد. چیزی نگذشت که باز هم وارد عالم خواب یا بهتره بگم دنیایی اسرار آمیز شدم.

خودم رو دم دریا دیدم ، یه ساحل بزرگ بود . کامبیز هم اونجا بود ... نشسته بود روی شن ها و در حالی که به یه تخته سنگ تکیه داده بود دریا رو می دید . رفتم سمتش و کنارش نشستم. یه دفعه شروع به صحبت کرد : اینجا رو یادته ؟ گفتم : خب . دریاست دیگه . گفت : اینجا همون جاییه که خیلی دوستش داشتی ! گفتم : ببین اگه فکر میکنی با این چیزا ... حرفم رو قطع کرد و گفت : دوازده سالت بود. با مامان و بابا اومده بودی اینجا و بعدش یه روز با یه دختر آشنا شدی . متوجه نمیشدم از چی داره صحبت میکنه ولی انگار توی عالم خواب یه تلنگری بهم خورد و پرت شدم توی گذشتم. چیزهای مبهمی برام آشکار شد و ناگهان برگشتم و گفتم : آره یادم اومد ... به خودم اومدم و دیدم کامبیز کنارم نیست. سراسیمه از جام بلند شدم و شروع کردم به صدا کردن . ولی دور و بر فقط ساحل بود و دریا. کمی که گذشت کامبیز رو چند متر اونطرف تر دیدم. داشت با یه نفر حرف میزد. ظاهرا یه دختر نوجوون بود. دختر رفت و کامبیز برگشت و رو به من گفت : شناختیش ؟ گفتم : نه ! گفت : لیلا بود. گفتم : لیلا ؟ گفت : آره ، همونی که اون روز همین جا دیدیش . گفتم : اما این قضیه واسه سال ها قبله . من ...نمیفهمم چرا باید اون رو یادم بمونه ؟ اون موقع بچه بودم. کامبیز به سرعت اومد سمتم و با خنده ای طعنه آمیز گفت : یعنی تو عاشقش نشدی ؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم : آره ، ولی اون ...فقط یه حس گذرا بود! . انگار توی اون فضا نمی تونستم کامبیز رو فریب بدم و اون داشت درست می گفت ، من شیفته لیلا شده بودم و تا سالها نتونستم فراموشش کنم. کامبیز نزدیک تر شد و گفت : تو هیچوقت نتونستی درباره حست باهاش صحبت کنی. اما من این کار رو کردم. لحن صحبت کردنش عجیب بود و در حالی که من رو دچار ترس کرده بود ، گفتم : یعنی چی ؟ گفت : اون دختر ... حالا زن منه . چشمام گرد شد و توی همون فضا صدای تپش قلبم رو میشنیدم. تا اومدم چیزی بگم اجازه حرف زدن بیشتر ازم گرفته شد و پرت شدم توی یه فضای دیگه. خونه بود . افتاده بودم روی زمین. کامبیز اومد بالا سرم و گفت : افشین ... ما نقاط مشترک زیادی توی زندگیمون داشتیم . تو از خیلی هاش با سهل انگاری گذشتی ولی من، نه ! شاید از نظر ظاهری شبیه هم باشیم ... ولی من هیچوقت مثل تو نبودم. در همون حالتی که روی زمین بودم نگاهم رو بالا آوردم و گفتم : من فقط یه زندگی ساده میخواستم. مقابلم نشست و گفت : نه ! تو فقط دنبال راهی برای فرار بودی. از همه چیز ... همه کس . تو دنبال فرار از خودت بودی. ولی من همیشه با تو فرق داشتم. تو نمی تونی از حقیقت فرار کنی . من درونت رو دیدم ، من عمق ذهنت و خاطراتت رو دیدم ... افشین ، من چیزهای زیادی دربارت میدونم . حالا هم تو باید کمکم کنی ! گفتم : متاسفم کامبیز . در جواب گفت : متاسفی ؟ همین ؟ گفتم : باور کن من نمیخواستم چنین شرایطی پیش بیاد. با عصبانیت صورتش رو آورد جلو و گفت : تو مسئول این وضعیتی . این بار نمی تونی ازش فرار کنی ... تو زندگی من رو ازم گرفتی . باید کمک کنی تا برگردم سر جام. میفهمی چی میگم ؟ افشین ... افشین کمکم کن ، خواهش میکنم!

و باز هم از خواب بیدار شدم و یه سری سوالات مثل خوره افتاده بود به جونم . چرا نمی تونستم خوابم رو مدیریت کنم ؟ چرا هر جا که میخواستم حرفی بزنم شرایط طور دیگه ای پیش میرفت ؟ چرا هرچی که اون میخواست اتفاق می افتاد ؟ ... انگار اون داشت خوابم رو مدیریت می کرد . کامبیز درمانده بود و شاید خودش رو اینجوری نشون می داد. با سری پر از افکار ریز و درشت به سختی از روی زمین بلند شدم. رفتم سمت یخچال و یکم آب خوردم. لعنتی ! این آب چرا ... چرا یه مزه ای داره ؟ رفتم و روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم. کانالها رو می چرخیدم که به طور اتفاقی دیدم یه برنامه ای پخش میشد و داخلش کارشناس در خصوص تغییر کردن صحبت میکرد . همونجا متوقف شدم. همین طور که به برنامه خیره شده بودم این کلمه مدام توی سرم تکرار میشد . تغییر ... تغییر ... تغییر . یه آن به خودم اومدم و با چشمهایی گرد شده با خودم گفتم : آره ، خودشه تغییر ... اون داره روی من تاثیر میذاره . دارم تغییر میکنم ! اون ... اون با بدن من سازگار نیست ، برای همین همه چیز داره عوض میشه !

قسمتهای قبلی این داستان رو از اینجا مطالعه کنید :

قسمت یکم | قسمت دوم | قسمت سوم

تغییردیگریخواببیداریزندگی
۰
۰
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )
کمی ( نویسنده، شاعر، ایده پرداز، منتقد)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید