ویرگول
ورودثبت نام
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )کمی ( نویسنده، شاعر، ایده پرداز، منتقد)
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )
خواندن ۶ دقیقه·۵ روز پیش

دیگری - قسمت یکم

با عجله از خواب بیدار شدم و بدون این که کار اضافه ای بکنم لباسام رو پوشیدم و راه افتادم دیر شد ! قرار بود امروز من برم دنبال میثم و بیارمش . لعنتی ! ماشین چرا استارت نمی خوره ... بالاخره روشن شد . توی مسیر به این فکر می کردم که دارم بد قول میشم ، نمی خواستم لیلا در موردم طوری فکر کنه که انگار نسبت به زندگی بی تفاوت شدم . اه چرا نمیرسم ! خیابونا چقدر شلوغ شده بود . تموم کارهایی که باید می کردم از جلوی چشمم داشت رد می شد . به هم ریخته بودم . گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود سعی کردم خودم رو کنترل کنم ، تلفن هی زنگ می خورد . این کیه دیگه ؟سریع یه جا زدم بغل که جواب بدم . جواب دادم ... الو ، الو ! قطع شد . تو راه بودم با خودم گفتم : میثم ، حتما تا الان دیگه تعطیل شده . پسرم ... زدم رو ترمز . پسرم ! ... پسرم ؟ ... اما ! من که بچه ندارم . چی میگم ؟ بهتره برم به لیلا ... من که اصلا ازدواج نکردم . میثم؟ لیلا؟ خدایا من چم شده بود ؟... این اسم ها! با حالتی سراسیمه برگشتم خونه و سعی کردم این اتفاق رو فراموش کنم ، اما نشد . سر ظهر بود در حالی که مشغول غذا خوردن بودم یادم افتاد که حتما باید پروژه رو به مهندس شفیعی مدیر شرکت الوند برسونم، رفتم پای لپ تاپم تا بازش کردم ... یادم رفت چی کار باید می کردم! مهندس شفیعی؟ اون دیگه کیه؟ اصلا پروژه برای چیه؟ هرچقدر داخل لپ تاپ رو بالا پایین کردم چیزی دستگیرم نشد. آخرسر یادم افتاد من که توی هیچ شرکتی کار نمی کنم. خدایا ... چرا اینجوری شدم؟ اینا چی بود که از صبح یادم می اومد ؟

از اون روز صبح که بیدار شدم مدام درون ذهنم غوغا بود ! به چیزهایی فکر میکردم و سمت کارهایی میرفتم که متعلق به من نبودن . من کجا بودم ؟ چرا دچار این دوگانگی شدم . تصمیم گرفتم برم پیش دکتر تا شاید بتونه بفهمه مشکلم از کجاست. رفتم ... دکتر چکم کرد ولی دست آخر وقتی فهمید نمی تونه کاری برام بکنه من رو دست به سر کرد ، من متوجه موضوع شدم ولی خودم رو زدم به اون راه . مدام فکر میکردم این افکار از کجا میان ؟ دیگه کم کم داشتم زندگی خودم رو فراموش میکردم . این شرایط به نظر کابوس وار ادامه پیدا کرد تا این که خودم رو در فضایی متفاوت از زندگی می دیدم. من ؟ اصلا آدمی نبودم که اهل مطالعه باشم ... یه بار به خودم اومدم و دیدم دو ساعت توی یه کافه کتاب نشستم و مشغول تورق کتابی هستم که مورد علاقم نبود. قهوه میخوردم ! فیلم های درام می دیدم ... سبک زندگیم عوض شده بود. یه بار خواهرم نیلوفر که من رو در حال مطالعه کتاب دیده بود سخت متعجب شده بود و از آخرین باری که کتاب دستم دیده بود و ازش مدتها می گذشت گفت و این که چقدر تغییر کردم ! البته اعتراف میکنم این تغییر هر چند مثبت بود ولی رو آوردن به کارهایی که متعلق به من نبود یه جاهایی آزارم می داد . کمی بعد چون نفهمیدم منشا این اتفاقات کجاست سعی کردم باهاشون کنار بیام تا شاید بعدا معلوم بشه ، شرایط رو پذیرفتم تا جایی که به کسی آزار نرسونه و قانون شکنی نباشه.

همسر و فرزندی که هیچوقت تا قبل از اون روز نداشتم و داشتم و شرکتی که داخلش کار نمیکردم ولی مشغول به کار داخلش بودم که البته برام تناقض ایجاد کرده بود ، علاوه بر روزمرگی هایی که متعلق به من نبود ، همگی روی من اثر گذاشته بودن . هر روز یه چیز جدید به ذهنم می رسید . گفتم مهندس ... اصلا یادم رفت بگم ... من اصلا مهندس نیستم ! من سرکاگر یه کارگاه تولیدی هستم و نهایتا تا دیپلم درس خوندم و با وجود تلاشهایی که داشتم موفق نشدم برم دانشگاه . البته بعدا با اصرار اطرافیانم یه قدمهایی برداشتم ولی با توجه به شرایط سنی اصلا حوصلم نیومد و چسبیدم به کاری که بلد بودم. داشتم می گفتم ، در این حین که یکسری تفکرات جدید احاطم کرده بود دوستم مجتبی مدام دستم مینداخت و میگفت فیلم زیاد می بینی و از این حرفها ! من که اصلا نتونستم چیزی رو بهش ثابت کنم ، چون این افکار می اومدن و می رفتن و من کنترلی روشون نداشتم ولی ذهن من رو به خودشون مشغول می کردن. تغییرات رفتاریم ، حتی شکل لباس پوشیدنم و یه سری کارهای دیگه من رو بیشتر به چشم آورد ! یه دفعه که صاحب کارگاه متوجه شد تیپ و ظاهرم تغییر کرده با تعجب اومد سراغم و ازم پرسید که خبریه ؟ منظورش ازدواج و مورد و این حرفها بود . البته که من زیر بار نرفتم و لی از اون زمان به بعد هر زمان می دید که به ظاهرم رسیدم با خودش تصور می کرد که برنامه ای دارم ولی بنده خدا نمی دونست که من درگیر چه جریانی شدم و اون در چه فکری بود .

چند روز گذشت تا این که یک روز تعطیل که خونه بودم و بعد از صرف ناهار جلوی تلویزیون لم داده بودم خوابم برد. یه چیزهایی توی خواب دیدم ... اولش نامفهوم بود ولی رفته رفته چیزهایی دیدم. یه خانم شیک پوش نسبتا جوان ، یه پسربچه ... یه آقا و خانم مسن ! یه ساختمان بزرگ و خیابون هایی که برام آشنا نبودن . تا این که یهو یه نفر با صدای بلند داد زد : افشین ! از جا پریدم ... صدا خیلی واضح بود. ساعت رو نگاه کردم و نگاهی به تلویزیون انداختم که دیدم صداش کمه ، محل سکونتم هم جایی بود که معمولا سر و صدای چندانی نداشت ولی اون صدا ... مطمئن بودم که یکی من رو صدا کرده .خیلی واضح بود ... اونی که من رو صدا زد کی بود ؟ اصلا اون خوابی که دیدم چه معنی داشت اونم اون ساعت از روز... با خودم گفتم شاید تصورات ذهنی بوده یا به خاطر ناهاری که خوردم بوده . سعی کردم بیخیالش بشم ولی نمی شد. توی خونه ، محیط کار ، بیرون ، حتی وقتی با دوستام بودم ... همه جا تصاویری که توی خواب دیدم و همین طور اونی که صدام زد ذهنم رو مشغول خودش میکرد. انگار شده بود قسمتی از مغزم.

از این اتفاق گذشت تا این که یک شب باز هم اتفاق افتاد ، طبق معمول کارهام رو انجام دادم و آخر وقت رفتم برای خوابیدن. به محض این که چشمام رو بستم وارد عالم خواب و رویا شدم. چیزهایی میدیدم که گُنگ بود ... همین چیزهایی که به هم ربطی ندارن و از جلوی چشم میگذرن. مثل فیلمی که تصاویرش سریع میگذره ولی وقتی به یه جای حساس میرسه سرعتش کم میشه و با دقت بیشتری میبینیش، خوابم رو لمس می کردم . انگار که داشتم توی خواب زندگی میکردم، با تعدادی آدم مشغول صحبت بودم ولی انگار می دونستم که نمیشناسمشون ، بعد از کلی حرف زدن که یادم نمیاد چی میگفتن خوش و بش کنان ازشون خداحافظی کردم و پاشدم راه افتادم که برم ، ناگهان صدای مردونه ای من رو متوقف کرد : افشین کمکم کن

این داستان ادامه دارد ...

داستانخوابزندگیدیگری
۰
۰
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )
کمی ( نویسنده، شاعر، ایده پرداز، منتقد)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید