چقدر زود گذشت...بالا و پایین،سخت و آسان، صعود و سقوط...
روزی مثل همین امروز آماده میشدم برای اولین قرار ملاقات با همسرم،بعد دوباره روزی مثل همین امروز در راه بیمارستان درد میکشیدم و ذوق میکردم که کودکی از وجود من به این دنیا خواهد آمد، و دوباره روزی مثل همین امروز استرس داشتم که آیا پسر بزرگم در آزمون ورودی دانشگاه موفق میشود یا نه؟ روز دیگر عروسیاش و حالا در این غروب ابری اینجا پشت این پنجره در آستانه شصت و چهار سالگی بافتنی میبافم و فکر میکنم چقدر بهتر میشد اگر آن روز جای پرسیدن هوا به او میگفتم که چقدر او را دوست دارم