فاطمه·۸ سال پیشدورتر از رویاهامدارم به این فکر میکنم که گاهی رویاها چقدر دور میشن... انگار همیشه باید دوئید ،باید دوئید و نرسید...این نرسیدنا خستم کرده. کاش تو بیای،کاش تو برسی، کاش تو امید و انگیزهم بشی برای رسیدن به بقیه رویاهام
فاطمه·۸ سال پیشزندگیتو آفتاب سر ظهر کنار خیابون را میرفتیم و بلند بلند میخندیدیم، حتی به بیمزه ترین چیزانگاهم به پسربچه ای افتاد که انگار از چشاش غم منعکس میشد.با خستگی و بیحالی یه سرکی به سطل آشغال چند قدمیمون کشید و رفت...اما سنگینی کیسهی روی دوششانگار روی قلبم موند
فاطمه·۸ سال پیشحسرتچقدر زود گذشت...بالا و پایین،سخت و آسان، صعود و سقوط...روزی مثل همین امروز آماده میشدم برای اولین قرار ملاقات با همسرم،بعد دوباره روزی مثل همین امروز در راه بیمارستان درد میکشیدم و ذوق میکردم که کودکی از وجود من به این دنیا خواهد آمد، و دوباره روزی مثل همین امروز استرس داشتم که آیا پسر بزرگم در آزمون ورودی دانشگاه موفق میشود یا نه؟ ر...