ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمه
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۸ سال پیش

زندگی

تو آفتاب سر ظهر کنار خیابون را میرفتیم و بلند بلند میخندیدیم، حتی به بی‌مزه ترین چیزا

نگاهم به پسربچه ای افتاد که انگار از چشاش غم منعکس می‌شد.با خستگی و بیحالی یه سرکی به سطل آشغال چند قدمیمون کشید و رفت...

اما سنگینی کیسه‌ی روی دوشش

انگار روی قلبم موند




دل نوشته
۲
۲
فاطمه
فاطمه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید