تو آفتاب سر ظهر کنار خیابون را میرفتیم و بلند بلند میخندیدیم، حتی به بیمزه ترین چیزا
نگاهم به پسربچه ای افتاد که انگار از چشاش غم منعکس میشد.با خستگی و بیحالی یه سرکی به سطل آشغال چند قدمیمون کشید و رفت...
اما سنگینی کیسهی روی دوشش
انگار روی قلبم موند