توپ جدیده هم افتاد همونجا، مثل قبلی. الانه که جنازه بشه.
دیروز یه توپ جدید گرفتم. این یکی هم عین قبلیه، ولی راه راهاش سبزه. قبلیه رو بیشتر دوست داشتم؛ راه راه های قرمز داشت، رنگ پیروزی. تازه یه دونه قرمز دیگه هم گرفته بودم؛ دولاش کردم که از وسط پاره نشه. ازقضا همون روز از دستم در رفت. توپ لامصب افتاد تو خونهی شازده.
خداخدا کردم از اون روزاش نباشه. از همون روزا که اعصاب نداره؛ میزنه توپ بینوا رو تیکه تیکه میکنه، بعدم مثل جیگر زلیخا پرتش میکنه وسط کوچه تا به قول خودش، همهی ما توله سگا عبرت بگیریم.
ولی از همون روزاش بود.
چندباری به در کوبیدم. در خونهاش آهنی بود، صدا مثل ناقوس میپیچید تو کوچه. شازده فکر کرده بود پسر شاهه، برا خودش قلعه ساخته بود. درو که باز کرد، بی این که بپرسه خودمو جا کردم تو. میدونستم زورش به من نمیرسه. زورش فقط به توپ بینوا میرسه.
- از خدا بیخبر، لااقل جنازهشو بده. میخواستم براش گریه کنم.
شازده سیگاری بود. هربار میدیدیش، یه سیگار دستش بود. یه تیکه از زیر پوشش همیشه سوراخ بود. همیشه هم میلرزید؛ دستاش، پاهاش. ولی خوب با اون هیکل لرزون سرپا بود. جوابمو نداد. پشتشو کرد بهم، رفت لب حوض نشست و سیگارشو روشن کرد. پک زد؛ بعد غصه هاشو دود کرد داد هوا.
جنازهی توپو دیدم. وسط حیاط دراز به دراز افتاده بود. دلم میخواست سیگارو از دستش بگیرم، یه پک بزنم، یه فکری براش بکنم. نمیدونم، شاید واسه توپم ختم بگیرم. ولی فقط نگاه کردم.
چند دیقهای گذشت. طاقت نیاوردم، برگشتم گفتم:
- نکش. بسه دیگه. بغل اون ماهیای بیچارهای، نفسشونو میبری. چقدر میکشی؟ میوفتی رو دستمون. میمیریا. بچه هم که نداری. منم پول ندارم برات قبر بخرم. تهش تو همون گنجه خاکت میکنم. گوش میدی؟ سینت به خس خس افتاده. ول کن دیگه.
دو سه تایی سرفه کرد. سینش که صاف شد گفت:
- قبر نمیخوام. تو اون گنجه هم نمیخواد منو چال کنی. نترس. من وقتی مردم، ماهی میشم. میام تو همین حوضه، انقدر شنا میکنم تا باز بمیرم.

- یعنی چی؟ نمیتونی ماهی شی که! ماهی ها ماهی ان، آدم نیستن که. تا حالا دیدی یه ماهی بمیره آدم شه؟ ندیدی دیگه. مثل اون مشکیه که دم عید مرد. همون که گربه چش سفیده خوردش. خودت مگه پرتش نکردی تو باغچه؟ اون که آدم نشد. تو هم ماهی نمیشی. هیشکی ماهی نمیشه. خاک میشه، فهمیدی؟ خاک. عبدلله هم خاک شد. زری جونم خاک شد.
ته سیگارشو که انداخت تو حوض، دیوونه شدم.
- هوی! چیکار میکنی؟ گناه دارن؛ میمیرن. ماهی مادرمرده چیکارت کرده مگه، پیرمرد؟ زورت فقط به ماهی میرسه. به ماهی و توپ. من اصن میرم. رفتم، شازده. خدافظ.
شازده گفت:
- ماهی هم دل داره. غم داره. سیگار میکشه. نگاش کن، اومده دو تا پک بزنه.
درو کوفتم.
تا امروز دیگه در این قلعه رو نکوفتم. امروزم چون کارم گیره در میزنم. وگرنه شازده که نه اعصاب داره، نه هوش و حواس. انقدر حواس نداره که لابد نمیشنوه. نمیشنوه صدای این در آهنی کوفتی رو. این در لعنتی انگار اونقد کلفته که نه صدام میرسه، نه نفرینی که تو دلم گره خورده.
کوبیدم، هیچ.
باز کوبیدم، باز هم هیچ.
فهمیدم نیست. یا هست و نمیشنوه. یا خوابیده. یا نمیخواد کسی بفهمه هست. شاید هم رفته سیگار بخره. ولی توپم الان مهمتره. باید بپرم تو. تا خونه نیست، اون توپ لامصب رو بردارم. تا این یکی هم جنازه نکرده. از بالای در که پریدم تو، چشمم به توپ افتاد. تو حوض افتاده بود. حوض ماهی قرمزای بیزبون. ماهی قرمزای سیگاریِ بینوا. توپ رو برداشتم. ته سیگارا هنوز همونجان. ماهیها هم شنا میکردن. اینور اونور میپریدن.
لای ماهی قرمزا یه دونه ماهی سیاه هم بود. عین همونی که مرده بود. همونی که شازده با گریه از دهن گربه بیرون کشیدش. همونی که چال کرد تو خاک. مرده بود، خودم دیدم مرده. خودم براش سنگ قبر گذاشتم. چه میدونم والا، لابد یه جدیدشو گرفته. منم جنازهی توپمو که دیدم، یه دونه جدید گرفتم. اون که دیگه شازدهست. جونش به جون ماهیاش بنده.
ماهی سیاهه اومد بالا. دو تا پک به سیگار زد. باز رفت قاطی بقیهی ماهیا. باهم شنا کردن. منم توپو که برداشتم، درو کوفتم.
