ویرگول
ورودثبت نام
سعید دادخواه
سعید دادخواهاحدی از رعایای ممالک محروسه‌ی ایران!
سعید دادخواه
سعید دادخواه
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

تغییر! (معرفی فیلم The Lives of Others)

اکثر ما اینطور‌ فکر می‌‌کنیم که برای تغییر تفکر و اعتقادات دیگران باید ساعت ها وقت بگذاریم و با بحث های درهم برهم فلسفی و تاریخی و اجتماعی چیزی را که به آن معتقدیم در ذهن طرف مقابلمان حقنه کنیم!! البته تجربه‌ نشان داده است که این روش چندان هم موفقیت آمیز عمل نمی کند و پس از ساعت‌ها تلاش برای فهماندن چیزی به طرف مقابلمان، سرآخر دست از پا درازتر ناامیدانه از این کار انصراف داده و عطایش را به لقایش می بخشیم.

حال تصور کنید طرف مقابل‌تان یک افسر امنیتی است که با اعتقادی راسخ به سیستم و ایدولوژی حاکم در حال انجام وظیفه است! احتمالاً حتی فکر تغییر او را از ذهن خود عبور نمی دهیم. این دقیقاً همان جایی است که فلوریان هنکل کارگردان و نویسنده‌ی فیلم زندگی دیگران دست روی آن گذاشته است.

در همان ابتدای فیلم با سروان گرد ویزلر، افسر سازمان امنیتی آلمان شرقی، آشنا می شویم. افسری سرد، با چهره‌ای بی حس و به شدت وفادار به سوسیالیسم.

بخشی که سروان ویزلر در آن مشغول انجام وظیفه است مأموریت دارد تا هنرمندان را زیرنظر بگیرد تا مبادا دست از پا خطا کرده و اثری مخالف با سوسیالیسم تولید کنند.

در نگاه اول، فیلم در مورد آزادی بیان و سانسور است اما برای من این فیلم یک فیلم عاشقانه است که برای روایت داستان و انتقال پیام خود از چنین قالبی بهره برده است.

فیلم بیش از هر چیز ناظر به تغییرات درونی سروان ویزلر است. ویزلر که مأموریت می‌یابد از زندگی خصوصی گئورگ درایمن، کارگردان تئاتر، و همسرش کریستا جاسوسی کند، در طول روند تحقیق دچار یک دگرگونی اعتقادی می‌شود، اما این دگرگونی نه با بحث های فلسفی یا مطالعه‌ی آثار روشن‌فکران، بلکه بوسیله‌ی عشق رقم می‌خورد.

گرد ویزلر تنهاست. همسر و فرزندی ندارد و در فیلم اثری از خانواداش نیست. فردی که با کار زیاد خود را مشغول نگه می‌دارد تا شاید آن حس تنهایی و افسردگی به سراغش نیاید.

سروان ویزلر مانند بسیاری از مردان، سد بتنی بزرگی است که دورتا دور دریاچه‌ی زلال درونش را گرفته است. گاهی خود مرد آنقدر به آن دیوار بتنی وجودش خیره می شود که دریاچه‌ی زلال درونش را فراموش می کند. کافی است شکافی ولو کوچک در دیواره‌ی این سد ایجاد کنید تا حجم عظیم آب به مرور تمام دیواره‌ی سد را فرو بریزد و موج آب شما را در برگیرد و این کاری است که یک زن می‌تواند با عشق خود انجام دهد.

در این فیلم نیز کریستا این وظیفه را بر دوش می کشد. کریستا در این فیلم سه مرد را شیفته‌ی خود می کند:

اولین نفر شوهرش، گئورگ است. عشق آن‌ها در ظاهر عمیق است ولی فیلمساز به ما نشان می دهد یک عشق ولو اینکه در ظاهر پر شور و حرارت است، می‌تواند هم‌زمان خالی از اعتماد و وفاداری نیز باشد. گئورگ همسر خود را در جریان کار خود قرار نمی‌دهد و کریستا برای فرار از فشار و نجات زندگی هنری‌اش حاضر می شود با نیروهای امنیتی همکاری کند.

دومین نفر وزیر فرهنگ است. شیفتگی وزیر به کریستا صرفا یک شیفتگی جنسی و شهوانی است و فاقد ایجاد هرگونه ارزش انسانی.

اما سومین نفر سروان ویزلر است. توصیف عشق ویزلر به کریستا همانند شخصیت خود ویزلر سخت است. عشق او یک عشق نامرئی ولی عمیق است. آنقدر عمیق که موجب خیانت ویزلر به تمام اعتقاداتی می‌شود که سال ها با او همراه بوده‌اند. عشقی همراه با حسادت که باعث می شود عاشق باوجود حسادتی که در وجودش شعله می‌کشد کاری علیه معشوق انجام ندهد و حتی کارهای خلاف شوهرش را نیز ندید بگیرد.

ویزلر نه به دنبال ارضای شهوت جنسی است و نه به دنبال جلب اعتماد کریستا. او فقط می‌خواهد آن خلأ‌ای که سال ها در زندگیش وجود داشته را پر کند، ولو با عشق ورزیدن به یک زن که حتی او را نمی‌شناسد.

در سرتاسر فیلم به یاد ندارم که در چهره‌ی ویزلر اثری از شادی باشد، به جز در سکانس پایانی فیلم، آنجا که پس از سال ها، از عشق ورزیدنش تقدیر می‌شود.

«یک زندانی بی‌گناه با طی زمان عصبی و خشمگین می‌شود، چون فکر می‌کند در حقش بی عدالتی شده، پرخاش می کند و فریاد می‌کشد؛ اما یک گناهکار با گذشت زمان آرام و ساکت تر می‌شود یا گریه می کند، چون می داند بی دلیل دستگیر نشده»

سروان ویزلر گناهکار است و گناهش چیزی به جز عشق ورزیدن به کریستا نیست!

فیلمعشقسینما
۹
۰
سعید دادخواه
سعید دادخواه
احدی از رعایای ممالک محروسه‌ی ایران!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید