مانند پیرمرد فرتوتی شدهام که دیگر حال و حوصلهی انجام هیچ کاری را ندارد و بیشتر وقت خود را یا در رختخواب به سر می برد یا اگر جسمش یاری کند، در پارک قدم می زند. هر کاری نیاز به انگیزه دارد و من مدتی است که دیگر انگیزهی هیچ کاری را ندارم، حتی حوصلهی آن بحثهای سیاسی همیشگیم را. در گذشته بیشتر سیاسینویس بودم ولی امروزه، نه از ترس میرغضب و سیاهچالهاش، بلکه به دلیل نبود انگیزهی لازم، دیگر حوصلهی آن بحث های دامنهدارِ بیپایانِ زجرآورِ سیاسی را ندارم.
یکی از کارهایی که هنوز برایش انگیزه دارم خرید کادو برای همسرم است. بله، من هنوز ازدواج نکردهام ولی چه چیزی مانع این است که از حالا برای همسر آیندهام چیزی نگیرم؟ بعد که سروکلهاش پیدا شد می توانم سینه جلو بدهم و با غرور بگویم «من قبل از آمدنت به فکرت بودم». کاش جوانتر ها هم بجای اینکه دنبال رابطه و دیت و کافه باشند کمی از این کارها می کردند.
من گاهی وقت ها در خیال خودم تصور میکنم با همسرم در حال قدم زدن در کوچه خیابانهای شهر هستیم و در دل با او صحبت میکنم! میدانم این حالات کمی شباهت به روان پریشی دارد ولی بهِتان اطمینان میدهم که مشاعرم هنوز سرجایشان هستند.
دیشب با یکی از دوستانم و به همراه همسرش به تجمعات شبانه رفتیم. رفتن به این تجمعات برای من حکم تفریح و سیاحت را دارد نه انجام وظیفه یا هر چیز دیگری که به آن میگویند. بودن با آن دست از دوستانم که خانواده تشکیل دادهاند حس بسیار خوبی دارد، احساس تعلق به چیزی و فرار از آن چاه نمناک تنهایی. البته در چشمان همسرانشان میبینم که چگونه به دیدهی ترحم به من مینگرند ولی راستش را بخواهید همان هم برایم حس خوشایندی دارد! همین که شخص دیگری برای تو دل میسوزاند حس *بودن* را به تو القاء می کند؛ حس میکنی دنیا آنقدرها هم که باید از معنا خالی نشده است و هنوز کورسوی امیدی برای زندگی هست.
در قسمتی از مسیر مکانی را مخصوص هنرمندان درست کردهاند که عدهای از اساتید و دانشجویان خط و کاریکاتور آنجا جمع میشوند و رایگان برای مردم خط مینویسند و نقاشی میکشند. کمی آن طرفتر یک شهربازی کوچک برای کودکان درست کرده اند و چند قدم جلوتر هم ایستگاه صلواتیای است که انواع چای را در مزههای مختلف دارد. من چای با طعم آناناسش را گرفتم که مزهی پودر نارگیل می داد و دیگر جرأت نکردم چای با مزهی موز را بخورم که خدا میدانست قرار است مزهی چه چیزی بدهد؟!
در میان جمع هنرمندان دختری نظرم را جلب کرد. آثار هنری همیشه برایم جذاباند اما اینبار، جادوی چهرهاش از خود اثر، عمیقتر و فریبندهتر بود. صورتی سفید و کشیده داشت که در میان سیاهی روسریاش همچون ماهی در میان ابرها میدرخشید. و آن چشمان سیاه و فراخ که طراوت جوانی را در خود پنهان کرده بود و مژههای بلند و ابروان نازک و لطیف و لبهای باریک که هنگام خندیدن چال گونهاش را نمایان می ساخت، انسان را مسحور خود می کرد.
مدتی است متوجه شدهام به چنین چهرههایی گرایش دارم. نمیدانم بر اساس روانشناسی فرویدی این جذبه در کدام یک از خاطرات کودکیام ریشه دارد یا بر اساس علم زیستشناسی آیا این حس معلول یک واکنش هورمونی است یا نه؟ با اینحال، دانستن این ریشهها، مرا به احتیاطی بیشتر وا میدارد تا در دام احساسات آنی نیفتم. البته، شاید دلیل اصلی این تردید کمبود اعتمادبهنفسی باشد که مانع از پا پیش گذاشتن میشود! به هر حال جلو نرفتم و چیزی نگفتم. البته اصلا موقعیتش هم نبود که بخواهم چنین کاری کنم، اما باور کنید میتوانستم ساعت ها آنجا بایستم و آن منظرهی زیبا را نگاه کنم.