حداقل یک بار در زندگیمان با معجزهای روبرو خواهیم شد؛ معجزهای آنچنان بزرگ که میتواند مسیر تمام زندگیمان را دگرگون کند. با این حال، باید گفت بسیاری از ما این لحظهی طلایی را نادیده میگیریم. گاهی ترس، گاهی شک و گاهی هر دوی اینها، باعث میشوند درست در لحظهای که معجزه در حال رخ دادن است، جلوی آن را بگیریم و فرصت را از دست بدهیم.
تصور کنید در یک روستای دورافتاده زندگی میکنید، آن هم در کشوری که فقر و تبعیض در آن حکمفرماست. شما یک روستازادهی فقیر هستید و آرزو دارید به یکی از پستهای عالی و کلیدی در کشور دست پیدا کنید! احتمال موفقیتتان چقدر است؟ آیا برای رسیدن به این هدف، نیاز به یک معجزه نیست؟

داستان فیلم «دوازدهمین شکست»، روایتگر یک داستان واقعی و شگفتانگیز است؛ داستانی از همان معجزهای که میتواند مسیر یک زندگی را کاملاً تغییر دهد.
فیلم روایتگر تلاش های جوانی به نام مانوج است که آرزو دارد یکی از افسران ارشد پلیس (IPS) شود. فیلم در کنار روایت داستان مانوج چند خورده روایت از اطرافیان او نیز دارد. داستان آنقدر غنی هست که هرکسی بتواند گوشه ای از زندگی خود را نیز در آن ببیند.
فیلمنامه به خوبی تمام اتفاقات یک زندگی واقعی را در کنار هم چیده است، از شکست و مرگ تا عشق و پیروزی. البته کارگردانی ضعفهایی دارد ولی حضور فیلم میان ۲۵۰ فیلم برتر IMDB بی جهت نیست.
فیلم به زیبایی توانسته است پیام اصلی خود، یعنی مقابله با فقر و تبعیض در جامعه را، در قالب یک داستان انگیزشی و عاشقانه و به دور از سیاهنمایی به تصویر بکشد.

وقتی فیلم را دیدم، یاد جملاتی افتادم که در ابتدای مقاله نوشتم، مهمترین بخش فیلم برایم همان معجزهای بود که مانوج به آن نیاز داشت تا با اعتماد به نفس برای هدف خود تلاش کند. انسان اگر انگیزه داشته باشد مانند فرهاد به جان کوه میافتد و چه انگیزهی قوی تر از عشق!
معجزه به هر شکلی که باشد در زندگی همهی ما هست، شاید هنوز سروکله اش پیدا نشده باشد، اما به قول داستایوفسکی: «می دانستم که بیشک اتفاقی برایم خواهد افتاد که در سرنوشتم اثری عمیق و قطعی خواهد داشت»(قمارباز).
معجزه یک اتفاق است، یک مسیر تازه، و فیلم دوازدهمین شکست به خوبی نشان می دهد که چگونه باید آن مسیر را طی کرد.