
هشدار: قرار نیست کالبدشکافیِ لحظهبهلحظهی داستان را بخوانید و لذتِ غافلگیریها را دفن کنید؛ اما میخواهم از قوسهای احساسیِ بزرگ و ردپایی که روی قلب میگذارند حرف بزنم. از آن زخمهای نرم، از آن ضربانهایی که وقتی تمام میشود، تازه شروع میکنی به فهمیدنشان.
روحی را تصور کنید که هیچ شکلی ندارد.
هیچ نامی. هیچ ضربانی.
تنها یک گوی… رها شده بر خاکِ زمین، زیر نگاهِ ناظری خاموش، با دستوری که آنقدر سرد است که میشود آن را با سرما اشتباه گرفت:
اطلاعات جمع کن.
«به سوی ابدیت تو» با قهرمان شروع نمیشود. با «ماده» شروع میشود.
یک سنگ. یک تکه خزه. یک گرگ. و سپس… سرانجام… یک پسر.
اما اشتباه نکنید؛ این تکامل، به معنای زیستشناختیاش نیست.
این تکامل، به مثابهٔ پیامد است.
داستانی دربارهٔ اینکه وقتی «هستی» از تماشا کردن دست میکشد و به «دلبستگی» آلوده میشود، چه اتفاقی میافتد. وقتی جهان، به جای اینکه فقط دیده شود، لمس میشود.

وقتی تماشایش را شروع کردم، انتظارِ فانتزی داشتم:
یک سفر، یک نقشه، یک شرور. همان هندسهٔ آرامشبخش و همیشگیِ قصهگویی.
در عوض، آینهای در برابر شکنندگیِ خودم یافتم.
این سریال فقط سرگرمم نکرد؛ مرا از نو تراشید.
واژهٔ «انسانیت» را برداشت و آن را به اجزای خامش تجزیه کرد: گرسنگی، گرما، ترس، لمس… و ضرورتِ بیرحمانهی یاد گرفتنِ خداحافظی، بیآنکه تبدیل به سنگ شوی.
و دردناکترین قسمتِ ماجرا؟
به تو میفهماند که سنگ شدن… گاهی گزینهی وسوسهکنندهای است.
شروعِ «فوشی» (Fushi) در سادگیاش تقریباً توهینآمیز است:
موجودی که تغییر شکل میدهد و با تماس میآموزد.
اما To Your Eternity از این مکانیسم فراطبیعی همانطور استفاده میکند که ادبیات از جادو بهره میبرد:
نه برای فرار از واقعیت، بلکه برای عریان کردن آن.
چون فرضیهٔ اصلیِ نمایش این نیست که «یک نامیرا میتواند تغییر شکل دهد».
فرضیه، حقیقتی هولناکتر است:
تو با آنچه که نمیتوانی نگه داری، انسان میشوی.
فوشی با از دست دادنِ شکل، شکل میگیرد.
با خاکسپاریِ صدا، صدا به دست میآورد.
او با جمعآوری چیزی که انسانها تظاهر میکنند میتوانند از آن اجتناب کنند، انسانیت را به دست میآورد: سوگ.
بیشتر قهرمانان با پیروزی رشد میکنند؛ فوشی با «زنده ماندن پس از آدمها».
و زنده ماندن پس از آدمها… خودش نوعی خشونتِ خاموش است.
مثل اینکه هر بار، تو بمانی و دنیا یک صندلی دیگر را از کنار میز جمع کند.
مکانیسم مرکزی سریال، یکی از شاعرانهترین استعارهها برای «غم» است که در داستانگویی دیدهام:
فوشی کالبدِ کسانی را میگیرد که از دست داده است.
بگذارید این جمله تهِ دل بنشیند، همانجا که دردها خانه میکنند.
هر تغییر شکل، یک یادبود است.
هر کالبد، یک مراسمِ تدفین است که میتوانی آن را بپوشی.

داستانهای معمولی اجازه میدهند مرگ پایانِ قوسِ شخصیتی باشد.
To Your Eternity این پایان را دریغ میکند.
متوفی را به حضوری ممتد تبدیل میکند، اما نه به شیوهٔ آرامشبخشِ قصههای ارواح.
به شیوهای سنگینتر. همانطور که سوگِ واقعی کار میکند:
تو حمل کردنِ کسی را متوقف نمیکنی؛ فقط یاد میگیری چطور او را حمل کنی… بدون اینکه هر بار با شنیدن نامش فرو بریزی.
فوشی به یک آرشیو متحرک تبدیل میشود.
یک موزهٔ زنده.
کتابخانهای که جلدِ هر کتابش از پوستِ عزیزی است.
و سریال آرام سؤالی میپرسد که انگار برای ربودنِ خواب طراحی شده:
اگر بهایِ به یاد آوردن درد است، آیا فراموشی موهبت است… یا خیانت؟

آدمهایی که فوشی ملاقات میکند، مأموریتهای فرعی نیستند که “تمام شوند”.
آنها درسهایی هستند که اثر انگشتشان را روی روح او جا میگذارند.
آنها «مهارت» یاد نمیدهند؛ آنها «حالاتِ بودن» را منتقل میکنند.
مثل اینکه جهان، با هر انسان، یک زبان تازه به فوشی اضافه میکند. زبانی که با اشک ترجمه میشود.
پسرِ بینام به او «حسرت» را میآموزد: دردِ داشتنِ جهت، وقتی مقصدی در کار نیست. اینکه امید میتواند تو را وادار به راه رفتن کند، حتی مدتها بعد از اینکه بدنت رأی به ایستادن داده است.
مارچ (March) به او معصومیت را میآموزد؛ نه به عنوان چیزی خام، بلکه به عنوان چیزی مقدس و در خطر انقراض. او میآموزد که «آینده» یک قول نیست؛ یک شمع است. میتواند با بادی بیاحتیاط خاموش شود، و تراژدی، دودِ بلند شده نیست… تراژدی، آن آیندهٔ نانوشته است.
گوگو (Gugu) به او صمیمیتِ نقابها را میآموزد: اینکه وقار گاهی از دلِ شرم ساخته میشود، و عشق اغلب زره به تن دارد تا وارد شود. او یاد میدهد انتخابِ امنیتِ دیگری بر تمامیتِ خود، یعنی چه؛ یعنی چطور آدم گاهی از خودش کم میکند تا دیگری زیباتر زنده بماند.
پیوران (Pioran) به او پیری را میآموزد؛ نه به عنوان زوال، بلکه به عنوان تکامل. وقارِ آرامِ زندگیای که به پایان طبیعیاش نزدیک میشود، و قداستِ عجیبِ تماشای کسی که جملهاش را با دنیا تمام میکند.

این شخصیتها دورِ فوشی نمیچرخند.
آنها او را حکاکی میکنند.
و وقتی زمان کافی را با این سریال بگذرانید، دیگر نمیپرسید «بعدش چه میشود؟»
شروع میکنید به پرسیدنِ این سؤالِ خطرناک:
یک قلب چقدر گنجایش دارد، پیش از آنکه به سیاهچاله تبدیل شود؟
تماشای To Your Eternity تمرینی برای استقامت عاطفی است، چون مدام به همان سؤال برمیگردد؛ سؤالی که خیلی از داستانها از کنارش میگریزند:
آیا دردِ فقدان، ارزشِ بهایِ دلبستگی را دارد؟

اگر فوشی سنگ باقی مانده بود، هرگز سرما را به عنوان حمله حس نمیکرد.
هرگز نیازی به گرما نداشت.
هرگز نیازی به «کسی» نداشت.
اما او هرگز شیرینی را هم نمیچشید.
خنده را.
الکتریسیتهی عجیبِ صدا زده شدن با یک نام و پاسخ دادن به آن را.
استدلالِ سریال ملایم است، اما ویرانگر:
درد، عارضهی جانبیِ ناخوشایند نیست.
درد، مدرک است.
سوگ، نقصِ سیستم نیست.
رسیدی است که نگه میداری… وقتی عشق خریده شده و مغازه سالهاست تعطیل است.
رشدِ فوشی با “Power Level” سنجیده نمیشود.
با تعداد دفعاتی سنجیده میشود که قلبش میشکند… و با این حال انتخاب میکند باز هم بتپد.
یک زیرمتنِ ترسناک در فرضیهٔ اولیه وجود دارد:
موجودی فرستاده شده تا یاد بگیرد. تا اطلاعات جمع کند.
این ادبیات مهم است.
چون «اطلاعات» تمیز است. استریل است. گریه نمیکند. التماس نمیکند. دستانش نمیلرزد.
اما سریال مدام این واژهٔ استریل را با تجربهٔ زیسته مسموم میکند؛
نشان میدهد چگونه «اطلاعات» به «خاطره» بدل میشود،
چگونه «خاطره» به «هویت» تغییر ماهیت میدهد،
و چگونه هویت به چیزی تبدیل میشود که ارزشِ مردن را دارد.
فوشی به عنوان یک مکانیزم شروع میکند.
و بعد، به یک تضادِ زنده بدل میشود: موجودی طراحی شده برای مشاهده، که حالا نفرین شده به ناتوانی در متوقف کردنِ احساسات.
و جایی در این دگردیسی، وحشتی وجود دارد که زندگیِ مدرن هم با آن آشناست:
چه میشود اگر عمیقترین تجربههای ما به آمار تقلیل یابند؟
چه میشود اگر عشقِ ما، فقدانِ ما، و تمام دنیای درونیِ ما فقط… داده باشد؟
پاسخِ To Your Eternity نوعی طغیان است:
اگر قرار است من اطلاعات باشم، پس بگذار اطلاعاتی زیبا باشم.
بگذار مقدس باشم.
بگذار با نامها حکاکی شده باشم.
حتی دشمنی در این داستان بوی فلسفه میدهد.
نیروهایی که با فوشی مخالفت میکنند، فقط جسمِ او را تهدید نمیکنند.
آنها چیزی را تهدید میکنند که او انباشته است: حافظه، فرم، تداوم.
آنها نمایندهٔ نوع خاصی از وحشتاند؛ از آن نوعی که فقط تو را نمیکشد…
تو را پاک میکند.
و به همین دلیل است که این نبرد، اینقدر شخصی حس میشود.
چون بیشتر ما از مرگِ انتزاعی نمیترسیم.
ما از چیزی ساکتتر وحشت داریم:
فراموش شدن
کاسته شدن
و بد ترجمه شدن توسط زمان
دشمنان فوشی فقط دشمنان زندگی نیستند.
آنها دشمنانِ میراثاند.

وقتی بخش اولِ این داستان را تمام میکنید، احساس «غم» نمیکنید.
احساس سنگینی میکنید، اما از نوعی متفاوت.
سنگینیِ لنگر انداختن. مثل سنگی که در بستر رودخانه آرام میگیرد.
انگار جهان چیزی را به یادتان آورده که از قبل میدانستید، اما با هیاهو از آن طفره میرفتید.
ما همه فوشی هستیم، منهای نامیرایی و معجزه.
ما لوحهای سفیدیم و آرام آرام، با زجر، توسط آدمهایی که ملاقات میکنیم تراشیده میشویم.
چهلتکهای از والدینمان، دوستانمان، عاشقانمان و حتی رقبایمان.
ما تکیهکلامهایشان، عادتهایشان، زخمهایشان و گرمایشان را حمل میکنیم.
ما اتاقهایی شلوغ هستیم که با مبلمانِ قرضی پر شدهاند.
و To Your Eternity رازی را زمزمه میکند که همزمان شبیه دعاست و شبیه تهدید:
تا زمانی که کسی باقی مانده تا داستانِ تو را حمل کند،
تا نامت را بدون لرزش صدا بزند،
تا شکلِ تو را به یاد آورد…
تو کاملاً از بین نرفتهای.
ما، در نهایت، اطلاعات هستیم.
اما آه…
این اطلاعات، وقتی با جوهرِ عشق نوشته شود، چقدر میتواند ویرانگرانه «انسانی» باشد.
هندسهِ اندوه، خاطره است.
و سنگینیِ جاودانگی، حمل کردنِ آن است… به هر قیمتی.
متن اصلی انگلیسی:
Medium