
آتشی در خرمنِ ِ جانم فکند
رشتههای عقل و ایمانم فکند
او که خود بانیِ این بیداد بود
بر سرِ خاکسترِ من شاد بود
سوزِ ما را دید و حاشا کرده است
آتشی کز دیده برپا کرده است
آتش ِ رویش دلم را میربود
دین و دل را سوخت، پروا هم نبود
گر که رخسار خودش حاشا کند
طعنه بر خورشیدِ بیهمتا زند
حاضرم جان را دهم در پای او
گر ببینم لحظهای سیمای او
چشمِ او هم درد و هم درمانِ ماست
زهرِ او شیرینتر از جانانِ ماست
گرچه زهرِ مرگ در جامش نهان
میدمد با یک نظر روح و روان
عشق گفتا: ترکِ هوشیاری بکن
عقل گفتا: آبرو داری بکن
یوسف از آشوبِ دل آگاه نیست
ورنه چاهی بهتر از این راه نیست
عشق اگر در جانِ یوسف مینشست
توبه را همچون زلیخا میشکست
خوارِ عشقم، لیک این خواری خوش است
نازِ آن دلدارِ تکراری خوش است
گر فلک بارد بلا بر جانِ ما
کی هراسد خاطرِ ویرانِ ما؟
چون خلیل باید در این آتش نشست
نی چو نمرودی که از پشّه شکست
چون حسین باید که تَرکِ سر کنی
نی که دینت را فدای زَر کنی
دل به دریا زن، مترس از موج و خیز
نیست جای امن در ساحل، گریز
یاد باد آنکس که سوزم را ندید
جامِ می با دیگران سر میکشید
بر رقیبان راهِ چشمش باز بود
با منِ مسکین سرِ ناساز بود
یک نگاهش صد قیامت میکند
کارِ عزرائیل راحت میکند
طائرِ جان را به عُقبی رَه نمود
تا به پایان، در حریمِ ِ یار بود