ایستاده بود روی آرزوهایش،
میان جادهای که یکسو سپیدپوش بود
و سوی دیگرش تا بیکران سبز میرفت.
چالههای کوچکی میان راه دهان گشوده بودند؛
شبیه گویهای معجزه، یا شاید دهانهایی که خواستههای آدمها را میبلعیدند.
هر بار که یکی از آرزوهایش را در چاله میانداخت،
سپیدیِ برف بیشتر میشد،
انگار جهان، تاوان خواستن را از او میگرفت.
در آغاز، با هر آرزو، جوانتر میشد.
اما به مرور، چشمانش خستهتر،
دستهایش سردتر،
و کمرش خمتر از دیروز.
سالها گذشت،
و هر بار که معجزهای را از دل خاک بیرون کشید،
پیرتر شد، اما بیقرارتر...
روزی خواستهای داشت که با تمام وجود میخواستش
چیزی از جنس دل، نه از جنس دنیا.
منتظر ماند،
بیشتر از هر بار.
و وقتی خم شد تا به آن برسد،
صدای لولای پیرِ خانه از تنش برخاست.
اما لبخند زد،
چون معجزه را بر کف دستانش دید.
دور تا دور، جنگل سبز، خزان شده بود.
درختان پوست انداخته،
زمین تشنه،
و باد بوی ناامیدی میداد.
او در میان جاده ایستاده بود،
درحالیکه هر قدم،
به قیمت سالی از عمرش تمام میشد.
در کنار جاده، زندگی جاری بود؛
مردی با دستان پینهبسته نان میفروخت،
زنی کودکش را از میان ترافیک رد میکرد،
و صدای بوق و خستگی،
بر دوشِ هوای عصر سنگینی میکرد.
او نگاه میکرد و لبخند تلخی بر لب داشت؛
میدانست همهی آنها هم،
چالهای در جاده دارند
که آرزوهایشان را در آن انداختهاند
و منتظر معجزهایاند
که شاید هرگز برنگردد.
در ابتدای جاده،
با تاریِ دید، سبزی را دید،
در کنار دختربچهای که چیزی شبیه نور در آغوش داشت.
سبز بود،
سبزِ بیانتها.
احساس کرد باید بایستد،
باید تماشا کند،
باید اجازه دهد جهان، بدون او ادامه یابد.
ناگهان جاده از چالهها لبریز شد
و از هر چاله، نوری رویید،
مثل ریشهی امیدی که در خاک میجوشد.
اما هنوز،
آنسوی جاده سپید بود،
و سرمایش،
در استخوانهای او میلرزید...
با خودش گفت:
«شاید ما برای آرزو کردن آمدیم نه زیستن»
و ایستاد
در میان جادهای که نیمیاش هنوز در برف بود
و نیمیاش رویا...
طاهره نیرومند
و نیمیاش در رویا...