عصر، میان درختهای خیابان قصردشت قدم میزدم.
میدانی؟ اینجا هر عصر، هر درخت، سایهی ادمهایی را بدرقه میکند که میداند دیگر از هیچ سمتی بازنمیگردد.
جهان چه بیوفاست. جای خالی آدمهای رفته را با سکوت پر میکند و سکوت گاه از هر حضوری پررنگتر است.
یک قدم... دو قدم... سه قدم...
یادت هست؟ از جوی آب قصردشت پریدی. پریدنت آنقدر بلند بود که من همانجا جا ماندم.
سالها گذشت. بعد، نه از روی خواستهم! فقط گذرم دوباره به این خیابان افتاد.
کنار همان درخت نشستم؛ همان که روزی شانهات به قامتش تکیه داشت. یک پایت را بیخیال دنیا تا میانهی پیادهرو دراز کرده بودی، برگی در دستت میچرخاندی و هر از گاهی آرام نفسی به آن فوت میکردی؛ انگار میتوانستی باد را هم به بازی بگیری به آن بخندی.
اما چه فایده؟
خیابان، همان خیابان بود. درختها، همان درختها. باد، همان باد.
حتی برگی که در دست گرفته بودم چیزی از آن روز کم نداشت.
فقط هیچچیز جای تو را بلد نبود کنارم بنشاند.
نه نیمکتهای منتظر تکیهداده به دیوار... نه سایهی درختها، نه بوی عصر خیابان قصردشت...
فقط یک چیز را میدانستم.
تو از جهان بیرونم رفته بودی اما به جهان درونم تبعید شده بودی.
یک پلک... دو پلک...
و باز کنارم نشسته بودی.
از آن روز، هر شب بیاجازه در ایوان خیالم میآیی. استکان چای سادهایی میان دستهایت بخار میکند و من در سکوت، با کسی حرف میزنم که سالهاست هیچجا نیست؛ جز در تمام من.
طاهره نیرومند 🌿
قصردشت🍃
8/4/1405