همه میدانند
همه میدانند
درد همین است که همه میدانند،
بر فراز آسمان ما
کلاغی پر میزند
در گوشهایمان
غارغار میکند
از دلهای خونیمان خبردار است
میرقصد بر شاخههای کاج کهنسال
بوی مرگ را میخواند بر موج افتاده در ابر
سایه افتاده بر ما از ابر خاکستری نیست
خورشید را در پشت دیوار بلند زمانشان
به زنجیر گرفتهاند
خانه را مرداب خون پرکرده
لکلک آزاد ما در ماتم فرو رفته
زمستان در دی ماه تمام شد
باران بارید برف بارید
اما
آدمی را ندیدم که بهار را بخواهد
جانها گرم بود روحها در تن سرد
بغض در گلوی خانه نشسته
فریاد ناامیدی در هوا میپیچید
در میان نفسهای بریده از خاک
در پی گمگشته خویش
در صدایی خسته
در چهرههای مانده از درد
تن خانهای را لرزاند
از ناشناسی با کد ۱۱۸۷۰
آرزوها مردهاند
جانها ارزان شد
شب در تن خانه محصور گشت
مسکن!
نان!
فنجان ما پر شد از خون
گرم گرم
داغ داغ
از دردی که کرده طغیان
انتظاری کهنه بر سر آمدن نوری بر خانه
خورشید را در آغوش کشیدهایم
در سحرگاه در سرهای آویزان به حلقه
شکوفه سیاه نشسته بر گل قرمز
که در متلاشی شدن جان میگوید
بابا تنم میسوزد
و نبض رفته میماند به خطهای کجومعوج
از شمال تا جنوب
از شرق تا غرب
گوش دادم
گوش دادم به همهی صداها
به خیابانهایی که از خون جان گرفته
در رگهایش حجمی از درد نهفته
از خداحافظی تلخ او پس از ورود
گلوله و زخمهای محو شده در دود
میروم به مادر نگویید که نماند چشم براه
دگر نیستم،
نیستم در سایهی سرد و سیاه
پرواز کردهام
پرواز کردهام از این خاک به درد آمیخته
به بابا بگوید
گوش دادمت پیش از تو رفتهام