ویرگول
ورودثبت نام
طاهره نیرومند
طاهره نیرومندنویسنده 🌿 دلنوشته و داستان کوتاه🌿 رفت و قلب برای بدرقه‌اش ایستاد🍃 طاهره نیرومند
طاهره نیرومند
طاهره نیرومند
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

کلاردشت 🍃

باورم نمی‌شود.

آن‌قدر در خیال نبودنت ایستاده‌ام که گاهی حقیقت را هم انکار می‌کنم.

باغ کلاردشت...

تابستان بود. باغ پر از درخت بود و هوا بوی سیب، گردو و خرمالوی نرسیده می‌داد.

سبز... سبز...

یادت هست؟

همان عصر کش‌دار تابستانی، همان جوی آبی که شاخه‌های درختان در آن خم شده بودند.

شلوارت را تا زانو بالا زده بودی پاهایت را در آب آویزان کرده بودی و با خنده آب را به اطراف می‌پاشیدی.

آب می‌رفت... که می‌رفت...

و تو هم رفتی.

آن‌هم ناگهانی.

مثل بادی که دیگر حوصله‌ی همراهی برگ را ندارد؛ برگ می‌افتد و باد راه خودش را می‌رود.

تو هم رفتی... رفتی... خیلی دور... خیلی دورتر...

سال‌ها گذشت اما من در همان عصر ماندم.

یک روز... دو روز... سه روز...

روزهای رفته را یکی‌یکی شمردم تا شاید از وسواس نبودنت بیرون بیایم اما هر روز بیشتر و بیشتر در همان خاطره فرو رفتم.

خاطره‌ای که خودش را به شکل درخت سیب پربار نشان می‌دهد؛ درختی که سایه‌اش هم‌قدم من در باغ راه می‌افتد و نمی‌گذارد از تو عبور کنم.

اما فقط سایه نیست.

سیب‌هایش هم فریبم می‌دهند؛ انگار با نگاه تو رنگ گرفته‌اند.

سرخ... سرخ...

و من هر بار که نزدیک‌تر می‌شوم بویشان عطر تو را به یادم می‌آورد.

اما من...

می‌ترسم. می‌دوم... می‌دوم...

یک متر... دو متر... سه متر...

می‌رسم به جایی که درخت‌ها تا آسمان قد کشیده‌اند، اما باز هم قدشان به خیال تو نمی‌رسد.

تو حتی آن‌طرف باغ هم نیستی اما من هر بار سر می‌چرخانم انگار قرار است از پشت یکی از درخت‌ها بیرون بیایی و صدایم بزنی.

حتی پرنده‌ها در خیالم حکم سکوت گرفته‌اند تا شاید فقط صدای تو را بشنوم...

کوچک سفید... بزرگ سیاه...

ابرها می‌آیند و می‌روند، سایه می‌اندازند و به من حیران و سرگردان که هنوز منتظرتم می‌خندند.

ریز... درشت...

گاه می‌بارند.

اینجا حتی درخت‌ها، شکوفه‌هایش بی‌اجازه‌ و بدون دیدن تو از شکفتن می‌افتند...

زرد... زرد...

خسته خم می‌شوند.

اما می‌دانم!

من نیز میان باغی که تو ساخته‌ای هر روز گم می‌شوم.

یک ورق... دو ورق... سه ورق...

صفحات روزگار را ورق می‌زنم

اما هنوز به همان صفحه‌ی اول برمی‌گردم.

همان صفحه‌ای که تو بودی.

می‌دانی!

تو باید بدانی...

صبحی که تو نباشی، همان شب است.

طاهره نیرومند 🌿

کلاردشت🍃

میکلاردشت
۱۱
۰
طاهره نیرومند
طاهره نیرومند
نویسنده 🌿 دلنوشته و داستان کوتاه🌿 رفت و قلب برای بدرقه‌اش ایستاد🍃 طاهره نیرومند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید